گفت‌وگو با همسر شهید «سجاد عباسی‌زاده» نوشته‌هایش بوی شهادت می‌داد

سرنوشت سجاد یک افسانه بود. افسانه ای که هیچکس فکرش را نمی کرد که سرنوشت سجاد سرنوشت فرزندش شود. سجاد هیچ گاه پدر شهیدش را ندید و بنیامین هم هیچ وقت پدر شهیدش را نخواهد دید.

 

 

تارود: به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،‌ بوی رمضان خدا پیچیده و در مهمانی خدا، مهمان خانواده شهیدی شدن، عالم دیگری برای خودش دارد. دستم را بر روی زنگ می گذارم. صدایی از پشت آیفون می گوید “بفرمایید” خودم را معرفی می کنم. در باز نمی شود.

بعد از لحظاتی صدای پایی را می شنوم که از پله ها پایین می آید. لحظه ای بعد در گشوده می شود. بی صبرانه منتظرم که چهره پشت در را ببینم. با باز شدن در مثل اینکه پرده ای کنار می رود چشمم به خانم بسیار جوانی می افتد پوشیده در چادر مشکی. با صدایی آرام سلام می کند و بعد از سلام و احوالپرسی کناری می ایستد و با احترام به داخل تعارفمان می کند.

داخل می شویم، پله ها را یکی یکی بالا می روم، بعد از پاگرد سرم را بالا می آورم، چشمانم خیره می ماند و نفسم حبس می شود تصویری بزرگ بالای پله ها همان روبرو چشم دوخته و لبخند می زند به تمام میهمانانش حتی با اینکه دیگر حضور ندارد.

چیزی در درونم در تلاطم است. این بار با قدم‌هایی آرامتر باقی پله ها را بالا می روم. به پاگرد بعدی که می رسم سمت راست دری گشوده شده. زنی میانسال انتظارمان را می کشد.

بعد از سلام و احوالپرسی سرم را به سمت راست و پایین می چرخانم. کودکی زیبا آرام خوابیده ولی سر و صدای ورود ما آرامشش را سلب کرده و چشم باز می کند. بر خلاف خیلی از کودکان که وقتی از خواب بیدار می شوند گریه و بداخلاقی می کنند، در اولین نگاهش به من لبخند می زند، چقدر این چهره آشناست. همان چشمان، همان نگاه، همان چهره، همان لبخند. همان چهره پدر را دارد. خنده های معصومانه این کودک در فضای اتاق می پیچد. زن میانسال خودش را به کودک می رساند و او را به آغوش می کشد. همزمان خانم جوان به نشستن تعارف می کند. جایی می نشینم که بتوانم راحت تر صحبت کنم.

خودمان را دوباره معرفی می کنیم و تشکر از اینکه وقتشان را در اختیارمان گذاشته اند.

راضیه حقی زاده همسر شهید سجاد عباسی زاده با همان آرامشی که در صدایش نهفته بود می نشیند و با اشاره، زن میانسال را مادرش معرفی می کند. مادر دوباره خوشامد می گوید.

سر صحبت را باز می کنم و از نحوه آشنایی راضیه با شهید عباسی زاده می پرسم.

حقی زاده لبخندی می زند و می گوید: بعد از ظهری از روزهای تیرماه 88، خواهر سجاد پیش من آمد و از برادرش گفت. من قبل از این سجاد را ندیده بودم و نمی شناختم. آن موقع بیست ساله بودم و به خاطر درس و ادامه تحصیل ابتدا درخواستشان را رد کردم.

بعد از یک ماه یعنی در تاریخ 16 مرداد 88 مصادف با نیمه شعبان عقد کردیم. فاصله خواستگاری رسمی تا عقدمان فقط دو روز بود. از یک پنجشنبه تا شنبه.

حقی زاده به اندازه مرور سریع آشنایی تا ازدواجش با شهید عباسی زاده سکوت می کند بعد با خنده می گوید: بعدها از سجاد پرسیدم چرا آنقدر عجله کردی؟ می گفت: می ترسیدم پشیمان شوی.

10 ماه بعد در 27 خرداد 89 مراسم ازدواج ما برگزار شد.

راضیه حقی زاده درباره خلق و خوی همسر شهیدش می گوید: سجاد خیلی آرام و مهربان بود. هر عکس او را می دید می گفت چقدر چهره اش مهربان است. بسیار مهربان و دلسوز بود و به همه، حتی بچه های کوچک احترام می گذاشت.

هیچ وقت ندیدم جلوی کسی پایش را دراز کند. من وقتی مردهای دیگر را می دیدم که در جمع راحت بودند می گفتم تو چرا راحت نیستی؟ می گفت من در جمعی که بزرگتر هست ترجیح می دهم بشنوم و استفاده کنم. در جمع کم حرف و آرام بود. همیشه مودب و سر به زیر بود.

راجع به پدرش صحبت نمی کرد. چند بار که از او در رابطه با پدرش سوالاتی می پرسیدم بغض می کرد و اشک در چشمانش جمع می شد ولی حرفی نمی زد. بر سر مزار پدرش فقط اشک می ریخت. شاید درک نمی کردم که به پدرش چه می گوید و از او چه می خواهد ولی این چند ماه آخر خیلی بدنبال زندگینامه و خاطرات پدرش بود. پیش مادرش و دوستان پدرش می رفت. بعد از کار اغلب وقت خودش را برای این کار می گذاشت. می خواست از خاطرات پدرش یک کتاب بنویسد و در ویرایش نوشته هایش از من کمک می گرفت. مادرش از این کار سجاد خیلی راضی بود و به او کمک می کرد و افرادی را که از پدرش خاطره ای و شناختی داشتند به او معرفی می کرد.

از سال 87 شروع به نوشتن کرده بود. مثل نامه ای که به پدرش نوشته بود. من هم کنجکاوی نمی کردم. بعدها که خواندم جملاتی از قبیل: “قافله سالار شهدا حسین است پروردگارا مرا به این قافله برسان”. نوشته هایش بوی شهادت می داد. کمتر حرف می زد، بیشتر می نوشت. به سفارش و خواست مادر و عموهایش در سپاه مشغول بکار شده بود. من یکبار از او پرسیدم که به شغلت علاقه داری؟ جواب داد سخت است ولی به آن علاقه دارم. می گفت: “وقتی وارد سپاه شدم یک آدم دیگر بودم ولی خیلی تغییر کردم” و این مشخص بود.

خانم جوان در رابطه با برخوردهای مردم با خانواده شهدا می گوید: طرز نگاه مردم و برخوردشان با خانواده شهدا خیلی خوب است. نمی دانم؛ شاید به خاطر این است که تازه این اتفاق برای من افتاده است.

در ادامه گفت: سرنوشت سجاد یک افسانه بود. افسانه ای که هیچکس فکرش را نمی کرد که سرنوشت سجاد سرنوشت فرزندش شود. سجاد هیچ گاه پدر شهیدش را ندید و بنیامین هم هیچ وقت پدر شهیدش را نخواهد دید.

سجاد خیلی به فرزندش اهمیت می داد حتی سرکار هم که بود مرتب با من تماس می گرفت و احوالم را جویا می شد و در منزل ساعتها راجع به آینده فرزندمان صحبت می کردیم. در کار منزل کمکم می کرد. اکثر جمعه ها سرکار بود ولی وقتی خانه بود خیلی کمک می کرد. از بسته بندی گوشت گرفته تا کارهای دیگر. همیشه می گفت خیلی زحمت می کشی، حتما جبران می کنم.

اگر بزرگترین و مهم ترین کارها را داشت برای دکتر بردن من خودش را می رساند. بعد ازشنیدن صدای قلب کودکش تا منزل از هیجان لحظه ای نایستاد. فکر می کنم مهم ترین خواسته اش از من مراقبت و تربیت بنیامین است و همین که بنیامین مثل پدرش انسان خوبی باشد برای من کافی است.

با خنده می گوید: سجاد به من می گفت: من کم حرفم ولی تو برونگرایی بهتر است بچه به تو برود. چطور راه برود. چطور بنشیند. سجاد می گفت: بنیامین 2-3 ساله شود می برمش سرکار. می گفتم زیاد نمی برمش پارک پرتوقع می شود ولی سجاد ناراحت می شد و می گفت می خواهی بچه را ناراحت کنی.

یکبار پرسیدم اگر سپاهی نبودی اجازه می دادی من پوشش چادر را کنار بگزارم؟ گفت : فکر کردی به خاطر سپاهی بودنم دوست دارم چادر بپوشی؟ به نظر من زن مثل گل است و باید گل بودنش را بدون تزیین نشان دهد نه با روبان و …

حتی برای آرایش هم همین را می گفت. در رابطه با بقیه می گفت آنها دوست دارند ولی ما اینطوری هستیم. من می خواهم تو در جامعه امنیت داشته باشی.

حقی زاده با خنده یکی از خاطرات زیبایش را از سجاد را چنین نقل می کند که: سجاد به خاطر مشغله های فکری گاهی کارهایش را فراموش می کرد. به عنوان مثال، برادرش در اصفهان زندگی می کرد. یکبار که به خرم آباد آمده بودند ما نیز با آنها به اصفهان رفتیم. سجاد عابر بانکش را در جیب پیراهنش گذاشته بود. ولی یادش نبود. همه جا را به دنبال این عابربانک گشتیم. داشبورد، زیر صندلیها، جیب شلوار، کیف من و …. بعد از چند روز به پارک رفتیم. وقتی خواستیم به منزل برگردیم می خواست کفشهایش را بپوشد که متوجه شد عابربانک داخل کفشش افتاده. مثل اینک خوابش برده بود و کارت از جیبش به داخل کفشهایش افتاده بود. تا مدتها به این ماجرا می خندیدیم.

شب آخری که در خانه بود مادرشوهرم یک تانک برای بنیامین خریده بود که حرکت می کرد یادم می آید سجاد روشنش کرده بود و چهار دست و پا به عشق کودکش که هنوز بدنیا نیامده بود دنبا تانک می رفت و قربان صدقه بنیامین می رفت.

آنروز 6 صبح که می خواست سرکار برود من سر پله ها ایستاده بودم .از پله ها پایین رفته بود و مشغول پوشیدن کفشهایش بود که یک لحظه با لحن کودکانه ای گفت: “ای وای دوباره یادم رفت بابا” و بالا آمد و خطاب به فرزندمان گفت: “باباجون خداحافظ”. نمی دانم چرا با من این کار را کرد. نمی خواهم باور کنم سجاد نیست.

من می دانم انسان جایز الخطاست. سجاد هم مثل دیگران بوده ولی مطمئنم الان جایش خوب است و می دانم دست مرا میگیرد. و مطمئنم پیش خدا آنقدر ارزش دارد که خواسته های الان مرا برآوره کند. و چون می دانم حالش خوب است این به من آرامش می دهد.

ترم آخر رشته علوم اجتماعی مقطع کارشناسی بودم که این اتفاق افتاد.

یادم می آید آنروز منزلمان شلوغ بود. همه با هم پچ پچ می کردند و مضطرب و نگران با هم حرف می زدند ولی از من قایم می کردند. حسابی نگران شده بودم. می دانستم اتفاقی افتاده.

از من شناسنامه سجاد را خواستند. گفتم شناسنامه نمی خواهد. پیش خودم می گفتم بگذار امروز خودم نباشم. به بقیه گفتم واقعیت را بگویید. برای سجاد اتفاقی افتاده؟ اگر بگویید مرده انقدر ناراحت نمی شوم. حقیقت را به من بگویید. وقتی دائیم سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت هیچ غمی بزرگتر از غم زینب نیست دیگر یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد. لحظه ای را به یاد می آورم که می گفتم سجاد گناه دارد و این جمله را مدام تکرار می کردم.

نگاه راضیه از دیوارهای منزلش فراتر می رود و می گوید: الان وقتی در خانه می گردم احساس می کنم صدایم می کند.

سجاد تا 10 سال فکر می کرده پدرش اسیر است. به خودم می گویم ای کاش کسی به من هم بگوید سجاد 10 سال دیگر بر می گردد. خیلی سخت است ولی تحمل می کنم.

گاهی با او حرف می زنم و می پرسم بار آخری که می رفتی سرکار و در خانه را می بستی، فکر می کردی که این بار آخری است که ما همدیگر را می بینیم؟

پنجشنبه شبی در خواب دیدمش. سرش را پایین انداخته بود. پرسیدم چه اتفاقی برایت افتاد؟ گفت: نمی دانم. یک لحظه بود حتی تعداد دقیق همکارانش را هم به من گفت.

همیشه وقتی بیرون می رفتیم سجاد از دیدن جوانها در خیابان که بدون هدف راه می رفتند خیلی ناراحت می شد، خیلی نگرانشان بود و می گفت: به خاطر بیکاری است ای کاش کاری داشتند تا اینطور عمرشان را تلف نمی کردند.

راضیه گفت: علاقه اش به رهبر معظم انقلاب خیلی زیاد بود. رژه ها را که می دید بارها می گفت: اینها همه فداییان رهبر هستند.

اگر سجاد الان زنده بود و با رئیس جمهور منتخب دیدار می کرد مهم ترین خواسته اش ایجاد شغل برای جوانان بود.

راضیه در آخرین جملاتش چنین گفت: به جان بنیامین، سجاد از هر لحظه ای به من نزدیک تر است. بطوریکه وقتی از دست بنیامین عصبانی می شوم ناخودآگاه خطاب به سجاد می گویم “ای وای از دست بچه ات” و در دلتنگی هایم با او حرف می زنم و مطمئنم سجاد روی این مبل نشسته و به حرفهایم گوش می دهد. من این نشانه ها را دیده ام.

از لابلای مرور تلخ خاطراتش روحیه قوی راضیه کاملا مشخص بود. با امید بهترینها برای او و فرزندش منزل شهید را ترک کردیم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا