پیکرهای پاکی که در باتلاق گیر کرده بود
نورافکنها روی من ایستادند، زور میزدم که پایم را از گل دربیارم، گاهی دست و پا میزنی که زودتر دربروی، گاهی دست و پایت را توی گل گم میکنی، آرزو میکردم کاش دو بال داشتم و اینجا را پرواز میکردم.

به گزارش تارود به نقل از بخش دفاع مقدس خبرگزاری فارس ، احمدعلی ابکایی از فرماندهان گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، به مناسبت ایام عملیات کربلای 5، در مصاحبه با خبرنگار خبرگزاری فارس، روایتی را از حال و هوای آن لحظات ماندگار، بیان کرده که تقدیم به مخاطبان میشود.
* آتش بیکران دشمن در آسمان ابری
روز سوم عملیات کربلای پنج بود، از سه راه مرگ به سمت خط حرکت کردیم، آسمان ابری بود، اما بارانی نبود، انگار از غروب، انبار مهمات بغل جاده، آتش گرفته بود، زمین پر از چاله و گودال بود، آن قدر که خمپاره خورده بود، ماشینها یکسره در دستانداز بودند، یک ساعت طول کشید تا جاده را از لابه لای خمپارهها رد کنیم، گردان دو امام محمدباقر(ع) هنوز حرکت نکرده بود، شهید بلباسی هم همراه ما است، کمی بعد رسیدیم به منطقه خشکی که شاخصه آن خاکریزهای چند جدارهاش بود، از لای خاکریزها عبور کردیم و رسیدیم روی دژ اصلی خط مقدم، تعدادی از بچههای گردان حضرت موسی بن جعفر(ع) از شب قبل این جا مانده بودند، فقط پاتک دشمن را جواب داده بودند، تعدادشان بیشتر از 30 نفر نبود، سردار صحرایی و سردار عمرانی و چند نفر از بچههای زرهی را این جا دیدیم، چند نفربر و تانک هم این جا بود، در سه جهت، سه لشکر مستقر بودند و از هر سه جهت مجروح میآوردند، مجروحها را در اسکله پیاده میکردند و دوباره برمیگشتند، سه، چهار دستگاه آمبولانس مدام حاضر بود.
* رسیدن به خط و آغاز مأموریتی نفسگیر
ساعت 10 شب به خط مقدم رسیدیم، شهید بلباسی با صحرایی و عمرانی مشغول صحبت بود، مأموریت بلباسی و گرداناش در همین مذاکره مشخص شد، ما باید به خط بزنیم، اما اول باید شناسایی انجام شود.
صحرایی فرمانده تیپ بود و عمرانی هم نماینده آقا مرتضی قربانی برای نظارت بر حسن انجام کار.
بلباسی گفت: «من دو، سه ماه با این بچه ها کار کردم، اول باید نسبت به خط توجیه شوم، لازم است حداقل فرمانده گروهانها را ببریم شناسایی.»
عمرانی گفت: «اصلاً فرصت این کار را نداریم، دو روز است تُو خط مستقریم، حتی از جلوی خودمان هم بیاطلاعیم، فقط میدانیم در امتداد خط خودمان به سمت خط لشکر 41 ثارالله، یک سه راهی هست که باید از آن جا به دشمن که در دو طرف نهر “دوعیجی” است، یورش ببریم، براساس نقشه اگر شما یک کیلومتر در امتداد نهر جلو بروید، به یک پل میرسید، باید پل را منهدم کنید، دستور آقای قربانی هم این است که شما بزنید به خط.»
بلباسی شاکی شد، قبول نکرد، گفت: «من نیرویی که سه ماه تمام روز و شب با او کار کردم و بهش آموزش دادم را بفرستم تو دل خطر! بدون آن که از قبل شناسایی و طرحی داشته باشیم و نیروها توجیه شده باشند؟ فقط بگویم بروید جلو؟»
بلباسی آن روز با شهامت حرفاش را زد، منظورش این نبود که حمله نشود، در زمان و روش حمله اختلاف نظر داشت.
عمرانی گفت: «اگر جلوی حرکت این لشکر دشمن گرفته نشود، آنها فردا از روی دو پل نهر دوعیجی عبور میکنند، باید هر طور شده جلوشان مقاومت کنیم و آنها را منهدم کنیم.»
هدف اصلی این عملیات بیشتر انهدام نیرو بود تا تصرف هدف، چون عراق تند و تند لشکرهاش را وارد صحنه میکرد، ما هم نباید به راحتی کانال ماهی را از دست میدادیم، چون کانال ماهی دیواره دفاعی ما بود، این جا که ما مستقر بودیم، کیلومترها داخل خاک عراق بود، بعد از این صحبتها، بلباسی دستور مافوق را لازم الاجرا دانست، صحرایی اضافه کرد: آقای بلباسی! میدانم این کار نشدنی ست ولی الان به هیچ وجه فرصت شناسایی و توجیه نیروها را نداریم.
* تانکهایی که نور نورافکنهایشان میتابیدند به دژ
بلباسی همچنان نگران نیروهاش بود، اما دستور صادر شده بود و چارهای هم نبود، سریع سه تا فرمانده گروهانهاش را جمع کرد، آقای پور باقری و خلیل راسخی و آقای صمصام طور را، با هم دوباره رفتیم پیش عمرانی و صحرایی، بلباسی به فرمانده گروهانها گفت: «نظر فرماندهی این است که امشب عملیات کنیم، من مخالفام، نمیگویم عملیات انجام نشود، اما اصرار دارم اول یک شناسایی انجام شود، که ما طرح خودمان را بدهیم تا عملیات با استعداد و وضعیت ما هم خوانی داشته باشد، الان روبه روی ما توُی آن دشت، تانکها را کنار هم ردیف کردهاند، 300، 400 تا میشود، همه صف کشیده و آمادهاند.»
فرمانده گروهانها حرفی نداشتند، میدانستند دستور است و در هر صورت باید انجام شود.
عمرانی ادامه داد: «نظر فرماندهی این است که وارد عمل شوید.»
این سه تا به هم و به بلباسی نگاه کردند، پورباقری گفت: «آقای عمرانی! من هم نظرم این است که اول یک شناسایی داشته باشیم، به استناد حرف شما، گویا ما هیچ شناختی از منطقه نداریم، درست است؟»
عمرانی سر تکان داد و گفت: «بله، اما بچههای اطلاعات شما را تا پیش گردان ثارالله(ع) میبرند، از آن جا به بعد را شناسایی نکردیم.»
وقتی منورها روشن میشدند، سرمان را از دژ بالا میآوردیم، صف طویل و پشت هم تانکهایی که نور نورافکنهای شان میتابیدند به دژ، وحشتآور بود، چند تا از تانکها و نفربرها در اطراف در حال سوختن بودند و نورِ نورافکنها، مثل نور موضعی میچرخید و تکه تکه از نوک خاکریزها رد میشد و میرفت سمت آسمان، هیچ راه دیگری نداشتیم، باید با این گردان آهنی که مثل یک دیوار جلوی ما ایستاده بود، میجنگیدیم، بوی روغن سوخته، چشم را میسوزاند.
فقط آتش ایمان میتواند دشمن فلزی روبه رو را ذوب و سرکوب کند، صدها نفر جان دادند تا ما دژ را از دست دشمن در آوردیم، حالا به این راحتیها نباید آن را از دست بدهیم.
* تنهایی که برای حفظ دژ به مصاف تانک میرفت
ساعت 12 شب با توکل بر خدا حرکت کردیم.
یک نیرو به ما دادند که ما را ببرد جلو، بین دژ لشکر ما (25 کربلا) و لشکر 41 ثارالله(ع) کرمان، یک شکاف وجود داشت، یک بریدگی.
عراقیها از همین شکاف، آب را به منطقه سرازیر کرده بودند، حدود20 متر میشد، یک کانال هم وسط دژ بود با عمق یک متر، آن شب مقدار آبی که از این بریدگی عبور میکرد زیاد نبود، بیشتر حالت باتلاقی داشت، در ادامه همین دژ، دوباره بعد از بریدگی باتلاق، کانال ادامه پیدا میکرد، نمیشد ایستاد، باید از توی باتلاق سریع نیم خیز میرفتی، نیروهای ما همه باید از این بریدگی باتلاقی عبور میکردند، عمق کانال کم و زیاد میشد، معلوم بود جاهایی که زمین سفت تری داشت را نسبت به قسمت هایی که خاکهای نرمتری داشت کم تر کنده اند، بچه های ثارالله(ع)، در آن طرف بریدگی باتلاق استقرار داشتند، همه کرمانی بودند، معلوم بود که بولدوزرها فرصت نکردهاند روی بریدگی را خاک بریزند و آن جا را بپوشانند تا آب وارد نشود.
* پیکرهایی که در باتلاق گیر کرده بودند
امشب، شب چهارم عملیات است، تمام نیروهای گردان ما باید از این جا عبور کنند و راه دیگری ندارند که به آن طرف دژ بروند، جلوی باتلاق هم سنگر یا خاکریزی وجود نداشت، این حرف یعنی این که ما دقیقاً در دید دشمن بودیم، بابد به یک ستون پیش میرفتیم، یعنی گروهان به گروهان، پشت سر هم.
مدام چهار، پنج نفر داخل باتلاق در حال حرکت بودند تا زانو در باتلاق فرو رفته بودیم، یادم هست که آن شب به خاطر این که سبک باشم، پوتین نپوشیدم و به جای آن یک کفش کتانی پوشیدم، من هم نمیدانستم به باتلاق بر میخوریم، نور نورافکن تانکها ریخته بود روی بریدگی باتلاقی، گلولههای تانک یا کالیبر، بریدگی را تحت پوشش گرفته بود، 20 متر را باید میدویدیم، آن هم داخل گل؛ گِل شُل، هر چقدر قدرت بدنی داشته باشی، باز هم نمیتوانی به سرعت در آن بدوی، گیر میکنی، مکث میکنی، خم میشوی، پاهات از گل در نمیآید، می چسبی، چند جنازه داخل گِلها دمر افتاده بودند، از بچههای گردان ما نبودند، شاید از بچههای ثارالله(ع) بودند، این چند تا هم موقع عبور از گلها شهید شده بودند، نوبت من شد که عبور کنم، پایام را داخل گل فرو کردم، دو، سه قدم برداشتم، نورافکنها روی من ایستادند، زور میزنم که پایام را از گل در بیارم، گاهی دست و پا میزنی که زودتر در بروی، گاهی دست و پایت را توی گل گم میکنی، آرزو میکردم کاش دو بال داشتم و این جا را پرواز میکردم، کالیبر و گلولههای تانک همه چیز را آشفته میکند و به هم میریزد و … .