قرار نیست سینمای ما کپی هالیوود باشد/دنبال ماشین شاسی بلند نیستم/به هر کس که بگوید من از سینمای ایران چه می خواهم، جایزه ای نفیس میدهم

در نسل ماها، قانون این بود که رفتی خارج باید با ایرانیها قطع رابطه کنی تا با خارجیها بور بخوری تا زبانت خوب شود و فرهنگشان را یاد بگیری، وگرنه معنی ندارد که رفتی آنجا، اصلا بازی این بود که تو بروی و اینقدر با اینها آمیخته بشوی و بروی در دل جامعه که حتی نفهمند تو خارجی هستی.

به گزارش پایگاه خبری تارود دماوند، هنگامی که در نقش بازپرس فیلم سینمایی جدایی نادر از سیمین حضور یافت، هیچ فردی فکر نمی کرد که او بازیگر باشد. همه معتقد بودند او یکی از عوامل دادگاه است که اصغر فرهادی از وی بازی کشیده. در حالیکه اینگونه نبود. صحبت از فردی است که در پراگ متولد شده، در ایتالیا تحصیل کرده و به عنوان فیلمبردار و تدوینگر حضور موثری در سینمای ایتالیا داشته. حرف از کسی است که یک دوره داور جشنواره لوکارنو بوده و به عنوان مشاور در جشنواره فیلم ونیز مشغول به فعالیت است. بابک کریمی این روزها تدریس در دانشگاه های معتبر ایتالیایی را رها کرده و در ایران مشغول بازیگری است. وی ادامه دهنده راه پدرش یعنی نصرت کریمی است که سالیان سال است بنا به دلایلی از سینمای ایران دورمانده… این گفتگوی مفصل درباره زندگی، کار، خانواده و سینمای ایران می باشد.
*اسم خودتان را در اینترنت به فارسی سرچ کرده اید؟!
(کمی تعجب) نه، تا به امروز این کار را انجام نداده ام.
*دیروز که این کار را انجام دادم به یک مطلب برخوردم که در اکثر سایت ها نیز کار شده بود با این عنوان که بابک کریمی از سینمای ایران چه می خواهد؟!
بله، همه دوستان تماس گرفتند و آن مطلب را خواندم. (باخنده) تصمیم گرفته ام جایزه ای برای جوابگویی به این سوال تعیین کنم و هر فردی که توانست بگوید من از سینمای ایران چه می خواهم، جایزه ای نفیس از من دریافت کند! خارج از شوخی برای من سوال است که چرا این مطلب تند درباره من نوشته شده است؟! شاید به علت اینکه این چندسال بی حاشیه مشغول به فعالیت بودم، این حرفها درباره من زده می شود.
*به علت اینکه در ایران نبودید، خیلی از نام پدرتان نتوانستید استفاده کنید…
اصلا علاقه ای به این کار نداشتم. زمانی که در کودکی تصمیم گرفتم کار در سینما را انتخاب کنم، همه می گفتند که می خواهد از شهرت پدرش استفاده کند تا موفق شود. در صورتی که پدر برای من یک کوه بود چراکه نه تنها در سینما، بلکه در تئاتر و انیمیشن و نوشتن هم دستی داشت و برای من که کودک بودم شخصیت بسیار بزرگی محسوب می شد. این حرفها به نوعی مرا از تصمیمم پشیمان می کرد تا این که بنا به دلایلی در سن 11 سالگی به ایتالیا رفته و در آنجا ساکن شدم. این مهاجرت باعث شد که خودم باشم و خودم. از یک سو بسیار سخت بود. زمانی که مدرسه ام تمام شد پدر در ایران ممنوع الکار بود اما می توانست با یک تماس از ارتباطهایش استفاده کند و حداقل به عنوان دستیار چندم مهرجویی مشغول به فعالیت شوم. در ایتالیا این امکان را نداشتم، از سوی دیگر خارجی هم بودم و اجازه کار نداشتم. به نوعی در آنجا از زیرصفر کارم را شروع کردم. ایتالیا هم کشوری بود پر از پارتی بازی و می دیدم که افرادی بی سواد مشغول به فعالیت هستند و من که تحصیل کرده بودم بیکار. آن لحظه به خودم می گفتم ای کاش در ایران حضور داشتم. امروز خیلی خوشحالم که این اتفاق نیفتاد به دلیل اینکه تمام کارهایی که انجام دادم، همه اش نتیجه توانایی خودم بود. خوب و بد کارهایم به کنار اما اگر در ایران مشغول به فعالیت بودم نمی توانستم تشخیص بدهم که این کارهای نتیجه شخص خودم است یا ملاحظه ام را کرده اند.
*گفتید یک زمانی بسیار به شما فشار آمد. چرا آن زمان به ایران بازنگشته و مشغول به فعالیت نشدید؟!
اقوام و فامیل در وجود من باوری ایجاد کردند که کمی کار من را سخت کرده بود. هر زمان که از ایتالیا برای دید و بازدید به ایران بازمی گشتم، همیشه باید یک نفر من را بیرون می برد. به نوعی غریبه بودم و خیلی جاها را نمی شناختم. می ترسیدند سرم کلاه برود، مرا بدزدند یا گم شوم. به همین دلیل همیشه به من می گفتند تو اونجایی هستی! تو ایتالیایی هستی! من هم به تدریج با این قضیه کنار آمدم. از سوی دیگر ازدواج کردم و می خواستم به ایران بازگردم اما همسرم موافق نبود. سپس پای بچه وسط آمد که بزرگ شدنش اجازه نداد این اتفاق بیفتد. بعد هم که به عنوان استاد دانشگاه در ایتالیا مشغول به فعالیت شدم. یعنی سلسله حوادثی دست به دست هم داد تا تصمیم من برای بازگشت به ایران با تاخیر همراه شود.
*امروز پدر مشغول به چه کاری هستند؟!
نود سالگی اش تمام شده و در خانه نشسته و کتاب می خوانند. یک زمانی حالشان خیلی خوب نبوده که خدا رو شکر امروز سالم هستند.
*شما متولد پراگ در جمهوری چک هستید.پدر در آنجا چه کاری انجام می داده است؟!
درس می خوانده! پدر من فارغ التحصیل یکی از بزرگترین مدارس انیمیشن جهان بوده است. به نوعی وی پایه گذار سینمای انیمیشن ایران بوده است. تا پیش از او در ایران چند کار کوتاه انیمیشن ساخته شده بود اما به صورت سینمایی این اتفاق توسط پدر افتاد.
*شنیده ام قرار بود در جدایی نادر از سیمین وی نقش پدر نادر را بازی کند. درست است؟!
بله، در ابتدا قرار بود من نقش نادر را بازی کنم و وی نقش پدرم را اما متاسفانه مجوز این کار توسط وزارت فرهنگ صادر نشد. تهیه کننده بسیار دنبال قضیه بود اما به نتیجه نرسید. سوءتفاهم بسیار بزرگی سر فیلم محلل به وجود آمد که هنوز هم برطرف نشده..
*شما تصمیم گرفتید سمت هنر بروید یا اصرار پدر بود؟؟
اصرار نبود. از کودکی عاشق کار پدر و فضای آن بودم. دوست داشتم همیشه کنار پدر حضور داشته و سرکارش بروم. تا جایی که سر جلسات سندیکای هنرمندان که بسیار کسل کننده بود هم برایم جذاب بود و در آن حضور داشتم.
*شما در ایتالیا بسیار پرکار بودید اما تا قبل از حضور در جدایی نادر از سیمین، افراد زیادی در ایران شما را نمی شناختند….
سینمایی ها من را می شناختند چراکه خدمات زیادی به سینمای ایران انجام داده ام. فیلمهایی که به ایتالیا می آمد، دیالوگ نویسی و دوبله و همراهی با کارگردانها و حضور در کنفرانسهای مختلف خبری و … توسط من انجام می شد و سینمایی های ایران به خوبی من را می شناختند.
*شما جز اولین افرادی بودید که سینمای ایران را در ایتالیا مطرح کرد…
پیش از آنکه من در ایتالیا حضور داشته باشم پای سینمای ایران به ایتالیا رسیده بود. پیش از من بوده و بعد از من هم ادامه خواهد یافت اما من توانستم کمک هایی به سینمای ایران داشته باشم. سال ۱۹۹۰ در جشنواره فیلم «پزارو– Pesaro» یک بخشی را اختصاص داده بودند به سینمای ایران، یک عالمه فیلم که متعلق به دوره طلایی سینمای بعد از انقلاب بود دست چین کرده بودند، من هم شنیده بودم که در سینمای ایران کارهای خوبی در حال تولید است، مجموعه آثار امیر نادری بود به اضافه هفت هشت تا فیلم از کارگردان های مختلف، من رفتم جشنواره و فیلم ها را دیدم و واقعا بریدم! برگشتم رم و با پخش کنندهها صحبت کردم که ببینید این فیلم ها را، اما خوب استقبال نمیکردند میگفتند اینها فیلمهای جشنوارهای است برای فروش بازار ندارند، ایتالیاییها هم که تا چیزی یک جای دیگری معروف نشود، قدم اول را بر نمی دارند.خلاصه یک شب ما با یک گروه از بچه ها بودیم که اینها فیلمها را دیده بودند و کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بودند، یکی از دوستان که فیلمنامه نویس است گفت :«بابک این کار خود توست اگر تو اینکار را نکنی کس دیگری نمیتواند، ماجرا برای تو روشن است اما اینها هنوز نمیفهمند و فیلم ایرانی برایشان گم است.» یادم هست یکی از پخش کنندهها گفت سینمای ایران مشتری ندارد، گفتم آخر تو از کجا می دونی؟ چند تا فیلم ایرانی دیدهای؟ برایش مثال زدم، گفتم شما میروید بازار برای خرید میوه، از بین میوههایی که موجود است خرید میکنید، میوهای که هنوز ارائه نشده را که نمیتوانی انتخاب کنی یا نظری در مورد طعمش بدهی؟ مشکل این بود که ابتکار عمل نداشتند. من در نمایشهای مختلف اثر فیلمهای ایرانی را بر تماشاچیهای دیده بودم و مطمئن بودم که کار می گیرد. خلاصه این پسر که این را گفت دیدم که راست میگوید این از آن کارهاست که اگر من در آن مقطع نکنم کسی نمی جنبد.آخر سر با همسر سابقم خانم مهشید موسوی و با همت دوستان، فیلم باشو غریبه کوچک را در ماه آگوست نمایش دادیم، چون صاحب سالنی که با هزار بدبختی پیدا کرده بودیم حاضر شده بود فقط ماه أگوست را در اختیار ما قرار دهد، میگفت انتظار نداشته باش که فصل خوب نمایش را به تو بدهم، اگوست هم که فصل مرده سینما و هر چیزی در ایتالیا است، اما با وجود اینها کار گرفت، هر کسی میآمد به دیگران میگفت و تبلیغی میکرد و کم کم فیلم راه افتاد و طرف هم ماجرا را گرفت.از آنجا به بعد اتفاقاتی هم زمان درکشورهای دیگر هم افتاد، فیلم کیارستمی در جشنواره «لوکارنو-Locarno» برنده شد، یک جایزه در «کن– Cannes» برد و خیلی زود این سینما خودش را نشان داد. فقط در کشورهای دیگر حرفه ای ها خیلی سریع دنبال کار را گرفتند اما در ایتالیا منی که اینکاره نبودم مجبور شدم کار کنم. بعد کم کم پخش کنندهها رفتند دنبال این کار و من هم با آن ها همکاری کردم. یعنی من در این سالها با تمام پخش کنندهها کار زیرنویس و دوبله را انجام میدادم و بعد کارگردانها که میآمدند ایتالیا در جشنوارهها و مصاحبهها و … همراهشان بودم. یک جورایی آدم درست بودم در زمان و مکان درست برای این کار، چون هم دو زبانه هستم و هم سینمایی هستم و اغلب این آدم ها را از بچه گی میشناختم. خود به خود همه چیز جور شد
.
*شاید این یک شانس بزرگ برای سینمای ایران بود؟
برای هر دوی ما، فکر کنم من هم هویتم زمانی کامل شد که سینمای ایران وارد ایتالیا شد. زمانی که فیلم های جشنواره «پزارو- Pesaro» آمدند رم، من تمام دوستانم را صدا کردم که برویم فیلمها را ببینیم، بچههایی بودند که همکار بودیم رفیق بودیم سالها بود یکدیگر را می شناختیم، اما آنها از بابک، فقط من را میدیدند یعنی برای آنها دنیای بابک در منی بود که میشناختند ولی وقتی از سالن سینما بیرون میآمدند واکنشهای شان خیلی برایم جالب بود، یک جور دیگر من را نگاه میکردند یعنی دیگر من فقط من نبودم، من یک آب و هوایی بودم یک رنگهایی بودم یک فرهنگی، یک معماری و … و یک دفعه متوجه شدم که دارند من را به شکل دیگری میبینند.این را هم باید بگویم که سینمای ایران در آن زمان علاوه بر موفقیتهای هنری، خیلی به هویت ایرانیها در خارج از کشور کمک کرد، در نسل ماها، قانون این بود که رفتی خارج باید با ایرانیها قطع رابطه کنی تا با خارجیها بور بخوری تا زبانت خوب شود و فرهنگشان را یاد بگیری، وگرنه معنی ندارد که رفتی آنجا، اصلا بازی این بود که تو بروی و اینقدر با اینها آمیخته بشوی و بروی در دل جامعه که حتی نفهمند تو خارجی هستی.خوب این از یک جهتی جالب است، چنانچه اگر من اسمم را عوض میکردم کسی نمیفهمید خارجیام، ولی یک جورهای با این کار خودت را هم کنار می گذاری، نفی میکنی خودت را، یعنی همه کاری می کنی که ایتالیایی بشوی با ایتالیاییها، فرانسوی بشوی با فرانسویها و … .این سینما که آمد خیلی ها با غرور میگفتند ما ایرانی هستیم، یک وجهه آبرومندانهای داشت، چون قبل از آن ایرانیها یا فرش فروش بودند یا معماری میخواندند، کسی چیز دیگر از ایرانیها ندیده بود.
*انتخاب فیلمهای ایران در جشنواره ونیز برعهده شماست؟!
نصف حرف شما درست است و نصف دیگر خیر! در هر جشنواره ای عده ای به عنوان مشاور مشغول به فعالیت هستند. یک نفر متخصص سینمای چین است و فرد دیگر در سینمای آمریکای لاتین. هرسال در آستانه جشنواره، مشاوران فیلمهای خوب سال را انتخاب کرده و به هیات داوران معرفی می کنند. انتخاب توسط کمیسیون دیگری صورت می پذیرد. برخی مواقع فیلمهایی که من معرفی کردم، انتخاب شدند و خیلی مواقع نیز خیر.
*و فیلمهایی که خودتان در آن حضور دارید را نیز به جشنواره معرفی می کنید؟!
به هیچ وجه! هیچگاه نشده که خودم درگیر فیلمی باشم و بخواهم آنرا به جشنواره معرفی کنم. این درگیری چه در بازی بوده، چه در فیلمبرداری و چه در تدوین. اصلا این حرکت زیبانیست.
*و داوری جشنواره لوکارنو هم درباره شما نوشته شده. این قضیه درست است یا خیر؟!
این قضیه درست است. یکبار در بخش فیلمهای کوتاه جشنواره لوکارنو به عنوان داور حضور داشتم. آن سال مخصوص فیلمهای کوتاه سوئیس بود.
*شما سالها پشت دوربین مشغول به کار بودید…
بله، مدتها به عنوان فیلمبردار و سپس تدوینگر مشغول به فعالیت بودم.
*و در این همه مدت وسوسه نشدید که بازیگری را تست کنید؟!
خیر. ده سالم بود در فیلم «درشکه چی»، که فیلم پدرم بود بازی کردم، آن موقع ها بابا تیزرهای تبلیغاتی کار میکرد و اکثرا من و خواهرم در تیزرهایش حضور داشتیم، تبلیغ بیسکوییت ویفر مینو بود و مواردی از این دست. بعدها در ایتالیا رفتم مدرسه سینمایی و آنجا تدوین و فیلمبرداری خواندم و در واقع رفتم پشت دوربین. پدرم هم همیشه می گفت که وقتت را تلف می کنی! چیه چسبیدی به فیلمبرداری و تدوین؟! اما من از بازیگری فراری بودم. از سوی دیگر در کشوری بودم که همه بازیگر بودند. از سوی دیگر من چه حرفی برای گفتن داشتم؟! تحصیلات آکادمیک هم که نداشتم و به نوعی این قضیه از ذهنم خارج شد. از سوی دیگر کار خودم را انجام می دادم. فکر کنید که ازدواج کرده و بچه هم دارید، حال تصمیم گرفتید که بازیگر شوید؟! این کار امکان پذیر نبود. مثلا باید عکس زیربغل به دفاتر مختلف سینمایی می رفتم و فرم پرمی کردم! در اینصورت خرج زندگی ام از کجا می آمد؟! البته در یک تیزر تبلیغاتی به صورت اتفاقی شرکت کردم که حدود شش سال ما برند یک شرکت بودیم. البته به صورت خوش خوشکی برای دوستان بازی می کردم.
*مثل هیچکاک!
نه به آن شدت اما به صورت نامحسوس در نقشهای مختلف حضور پیدا می کردم.
*آشنایی با کیارستمی باعث شد بازیگری را جدی بگیرید؟!
آن دورانی که پای سینمای ایران به ایتالیا باز شد، من با سینماگران ایرانی آشنا شده و گفتم که کارهایی برایشان انجام می دادم. به نوعی من آدم درست، در موقعیت درست بودم. اکثر سینماگران زبان خارجی شان خوب بود و من هم به دلیل اینکه دو زبانه بودم و اهل سینما، با اهالی سینمای ایران رفاقت پیدا کردم. آن سالها فیلمهای زیادی از ایران در جشنواره مختلف حضور پیدا می کرد و به همین دلیل ارتباطات من نیز بیشتر شد. با آقای کیارستمی در این مراسم ها آشنا شدم. در آن زمان به دلیل اینکه وی نسبت به بقیه کارگردانهای ایرانی مطرح تر بود و از وی بیشتر از بقیه دعوت می کردند، بیشتر آشنا شدم. نزدیک هفت سال با آقای کیارستمی همسفر شدم. ترجمه فیلمهای وی برعهده من بود و او تنها کارگردان ایرانی بود که فیلمهایش در ایتالیا به صورت دوبله پخش می شد. به نوعی من نماینده کیارستمی در سینمای ایتالیا بودم.
*تا اینکه سرانجام با فیلم بلیط بازیگر شدید...
در فیلم «بلیط» که در ایتالیا تولید شد، من هم یکی از تولید کنندگان فیلم بودم هم دستیار کارگردان و هم تدوینگر آن اپیزود بودم، یک جورایی سایه کیارستمی بودم و از الف تا ی فیلم را با هم رفتیم، حدودا هفت هشت سال پیش بود، ما دو روز قبل از این که صحنهای را بگیریم بازیگرمان را از دست دادیم، هر چه گشتیم تا جایگزین پیدا کنیم تا لحظه آخر کسی را پیدا نکردیم و تنها کسی هم که در آن لحظه فی البداهه می توانست نقش را بازی کند من بودم چون در تمرینها حاضر بودم و در جریان نقش هم بودم، حتی همان اول هم به من گفته بود که این نقش را خودت بازی کن، دیالوگی بود بین یک آقا و پیرزنی که قهرمان این فیلم بود، موقعی که از پیرزن تست میگرفتیم من به عنوان دستیار کارگردان مینشستم جلوی او و صحنه را تمرین میکردیم، یعنی خود به خود این رل حاضر بود ولی من گفتم وقتی کار شروع شود به اندازه کافی گرفتاری دارم بگذار هر کس کار خودش را بکند، اما خوب دو روز قبل از فیلمبرداری ما بازیگرمان را از دست دادیم و کسی پیدا نشد، تا اینکه شب قبل فیلمبرداری کیارستمی گفت:«دیگر این نقش را باید خودت بازی کنی، فردا با کت و شلوارت بیا»، من هم رفتم و یک رل ۳ دقیقه ای بازی کردم تموم شد
.
*و همین حضور۳ دقیقهای شما را به بازی در فیلم «جدایی نادر از سیمین» کشاند؟
بله، ۲ سال بعد رفته بودم ونیز، یکی از دوستانم نادر تکمیل همایون که قبلا فیلمی در مورد تاریخ سینمای ایران با هم کار کرده بودیم آمد آنجا و گفت فرهادی در خانه من در پاریس فیلم «بلیط» را دیده و خیلی از کارت خوشش آمده و گفته که اگر مایل باشی دوست دارد با تو همکاری کند. من نمیشناختم فرهادی را، فقط دو تا از فیلم هایش را دیده بودم ولی خیلی خوشم میآمد چون در یک مقطعی که همه از زندگی روزمره فرار میکردند و در تپهها و روستاها فیلم میگرفتند یا فیلمهای خیلی فانتری میساختند فرهادی این جسارت را داشت که برود در دل شهروند امروزی تهرانی با تمام دغدغههایش، این خیلی برایم مهم بود و خوب هم میساخت. این ماجرا گذشت و یکی دوماه بعد فرهادی که آمده بود ایتالیا در یک جشنوارهای در فلورانس از طریق یکی از دوستانم که آنجا بود ما تلفنی با هم صحبت کردیم و گفت من یک طرحی دارم، می روم می نویسم تمام که شد خبرت میکنم. باز تماس ما قطع شد و کات، ما هیچ خبری از هم نداشتیم و یک سال سکوت. در این یک سال درست همان موقعی که داشتم بار و بندیلم را جمع می کردم که بیایم ایران، در شرایطی که داشتم پرونده زندگی در ایتالیا را می بستم تلفن زنگ زد، فرهادی بود گفت من طرح را نوشتم و تلفنی طرح جدایی را تعریف کرد و گفت داریم مجوز می گیریم و اگر تو دو ماه دیگر اینجا باشی ما تمرین را شروع می کنیم، گفتم اتفاقا من دارم می آیم و دو ماه دیگر تهرانم.اینجوری شد که آمدم تهران، البته صد در صد هم نبود که کار میکنیم، باید یکدیگر را میدیدیم و تمرین میکردیم که بعد هم تمرین شروع شد و همه چیز درست شد و کم کم هماهنگ شدیم.
* عکس العمل پدر به بازی شما چه بود؟!
زمانی که در جشنواره برلین به صورت مشترک جایزه بهترین بازیگر را تصاحب کردیم به ایران بازگشتم و پدر گفت دیدی گفتم باید بروی بازیگر بشوی و حرف گوش نمی کردی!
*من هنوز از شما می ترسم…
به چه دلیل؟!
*سر نقش بازپرس شما در فیلم جدایی.
(باخنده) این حرف را چند نفر دیگر هم گفته اند. درباره فیلم جدایی باید توضیح بدهم که من تا آن روز پایم را در دادگاه نگذاشته بودم و موقعی هم که به من پیشنهاد کرد کلی جا خوردم، چون اولا تا مدتی قرار بود رل نادر را بازی کنم و داشتم با ذهنم میرفتم در جلد آن شخصیت، بعد که سر ماجرای بابا نشد، یک هویی این پیشنهاد مطرح شد.من فقط از دادگاه جمهوری اسلامی یک فیلم «کلوزاپ» کیارستمی را دیده بودم که آن هم یک روحانی بود و یکی هم مستندی بود به اسم «طلاق به سبک ایرانی» که فرهادی داد تا ببینم اما خوب آن هم یک مورد خاصی بود باز هم قاضی، یک روحانی بود. من و فرهادی یک بار با هم رفتیم دادگاه کرج با یک قاضی صحبت کنیم که مشاور فیلمنامه بود، رسیدم به دفتر قاضی، آخر وقت بود روی یک پرونده کار میکرد ما هم رفتیم و ته سالن نشستیم. یک خانم وکیل هم داشتیم که او هم مشاور فیلمنامه بود، بعد از این که کار قاضی تمام شد رفت و در گوش قاضی گفت آقای فرهادی آمدهاند، قاضی هم سرش را یک لحظه بالا آورد و با اشاره یک سلامی کرد و دوباره سرش را انداخت پایین که گوش بدهد به حرفای خانم وکیل، او هم گفت ایشان هم آقایی هستند که قرار است رل قاضی را داشته باشند، یک هو قاضی برگشت و از آن نگاه های لیزری و کارشناسانه انداخت و بعد گفت بهش میاد! آنجا بود که آرام شدم گفتم خوب اگر اهل فن میگویند به من میآید از نظر قیافه، پس یک قدم جلوام، بعد از آن در تمام دوران تمرین که دوماهی طول کشید اجازه گرفته بودیم که من بروم در حوزههای مختلف دادگاهها بنشینم. از آن دو ماه یک ماه و نیم، یک روز در میان میرفتم به حوزهها و آدمها را نگاه میکردم که ببینم اینها چه مدلی هستد. گاهی اوقات که وقت اضافه داشتند گپی هم میزدیم و درددل میکردیم. تا اینکه حسابی رفتم در پوست اینها و دیدم چه سختیهایی که تحمل می کنند.از آن کارهای واقعا مشقتبار است، از صبح تا غروب همهاش داد و بیداد و گریه و فحش و … را باید ببینند و تحمل کنند تا آخر وقت. هر کاری حتی در معدن هم که باشی لحظات فراغتی داری، با همکارت شوخیای می کنی و میگویی و میخندی، اما این آدمها این را هم ندارند. همزمان چند پرونده را بررسی میکنند و مدام با افرادی سروکله میزنند که کاملا پر از مشکل و دردسراند، خلاصه این دوران خیلی به من کمک کرد تا رل اجتماعی این نقش را رد بکنم و ببینم این کار یعنی چه؟ یکبار از یکی از بازپرسان پرسیدم چرا به صورت متهمین نگاه نمی کنید؟ گفت اکثر آدمهایی که اینجا می آیند، در حال فیلم بازی کردن هستند. حال اگر من به چهره آنها نگاه کنم و تحت تاثیر صحنه سازی شان قرار گیرم و قضاوتم اشتباه شود، مقصر خواهم بود. تا آنها وارد این بازیها می شوند، سرم را پایین می اندازم و ادای نوشتن درمی آورم. من تنها باید اتفاقات را پشت سرهم ردیف کنم و پس از تکمیل پرونده آنرا به دادگاه ارجاع دهم.
*خودتان هم فکر می کردید تا این حد این نقش مورد پذیرش مخاطب واقع شود؟
نه، فکر نمیکردم تا این حد پیش برود که مردم فکر کنند این بازیگر نیست و یک قاضی واقعی است. یک سری از وکلا در فیسبوک پیغام داده بودند که ما تا مدتها در بین همکاران می پرسیدیم که فلانی بازپرس کدام دادگاه است؟ چون میگفتیم این آشناست.عدهای فکر میکردند که فرهادی یک نابازیگر را آورده که قاضی دادگاه بوده و بقیه بازیگر بوده اند و اصلا مستند بوده آن صحنهها، بعضیها هم میگفتند که جعل کامل است.اما خوب من همه این رفتارها را به چشم دیده بودم، آن قاضی نتیجه مطالعه من روی ۴ قاضی است. بعد که دقت کردم دیدم تمام افرادی که حداقل یک بار به هر دلیلی پایشان به دادگاههای ایران کشیده شده بود همه به حیرت میگفتند تو عین قاضی من بودی!
*بعد جدایی نادر به چه دلیل کم کار شدید؟
در سینمای ایران باب شده وقتی در نقشی گل می کنید، این نقش در ذهن مخاطب و فیلمسازان می رود و هنگامی که یک قاضی، بازپرس یا کارآگاه و افسر اطلاعاتی می خواستند، سراغ من می آمدند. به همین دلیل من یک سال و نیم بیکار نشسته و نزدیک بیست نقش مختلف را رد کردم چون علاقه ای نداشتم خودم را تکرار کنم! شاید نقش خوبی هم درون آنها بود اما با خود تعهد کردم وقتی یک نقش را یکبار بازی کردم، دیگر پرونده اش را ببندم. اگر می خواستم به یک پیشنهاد پاسخ مثبت دهم، دیگر نمی توانستم از آن نقش خارج شوم. به همین دلیل می گویند انتخاب دوم از اولی مهمتر است!
*انتخاب دوم شما چه بود؟
فیلمی نه چندان موفق به اسم هیچ کجا، هیچ کس. دلیل حضورم این بود که پرونده فیلم جدایی را ببندم تا دیگر هیچ فردی سراغ آن نقش را از من نگیرد.
*به عکس آن یک سال و نیم بیکاری، این روزها بسیار پرکار هستید.
بله! امسال در پنج فیلم و یک تئاتر حضور یافتم. از یک جایی خارج شدن از کلیشه بازپرس جواب داد و کارگردانهای مختلف سراغم آمدند. از سوی دیگر علاقه زیاد من به کار با کارگردانهای جوان و ریسک پذیر باعث شد کارگردانهای جوان سراغم بیاید. کارکردن با جوانها حس بسیار خوبی دارد.
*در ایران کار تدوین یا فیلمبرداری انجام نداده اید؟
خیر، دیگر آن فصل از زندگی من بسته شده. البته به عنوان مشاور با خیلی از دوستان همکاری می کنم اما دیگر وارد فاز جدیدی در زندگی شده ام.
*شنیده ام در بازیگری زیاد دنبال پول و ثروت نیستید…
دقیقا! در حدی که زندگی ام بگذرد کافی است! دنبال ماشین شاسی بلند و این حرفها نبوده و نخواهم بود. دنبال پول باشی دنبال فیلمهایی می افتی که دوست نداری! کاش در فیلمهایی که بازی می کردم، پولی وجود داشت! شاید باورتان نشود اما در چند فیلم به صورت رایگان بازی کرده ام. البته در سینمای ایتالیا هم کم و بیش به این صورت است. البته در آنجا مجانی فردی بازی نمی کند اما با بازیگری کسی پولدار نمی شود!
*شما از دور که سینمای ایران را مشاهده می کردید، معتقد بودید فیلمنامه یکی از بزرگترین ضعفهای سینمای ایران است. امروز که از نزدیک آنرا دنبال می کنید، به چه نتیجه ای رسیدید؟
همچنان مشکل فیلمنامه وجود دارد، یعنی سینمای ما در حال قصه گویی است و فیلمنامه ای به آن صورت وجود ندارد. قواعد درام نویسی کمتر رعایت می شود و هیچ نوآوری دیده نمی شود. از سوی دیگر تدوین در سینمای ایران نیز جز مشکلات است. البته در فیلمبرداری و صدا و بازی بسیار پیشرفت کرده ایم اما در این دو زمینه بسیار ضعیف هستیم. دوستان در تدوین فکر کرده اند اگر فیلم سریع باشد، ریتم دارد. این مشکلات کاملا محسوس است.
*در اینجا ما بیشتر خودمان را با هالیوود مقایسه می کنیم. این اتفاق باید بیفتد؟!
این قیاس به طور کامل اشتباه است. هالیوود یک صنعت است و همه چیز در آن برنامه ریزی شده است. این نیست که کارگردان شب بخوابد و صبح بیدار شده و جنگ ستارگان بسازد! همه چیز در آنجا نظم و برنامه خاص خود را دارد. اصلا قرار نیست ما کپی هالیوود باشیم. انگار فردی در هلند بخواهد کپی فرش ایرانی را ببافد. هرچقدر تلاش کند باز ما چند هزار سال از وی جلوتریم. اصلا توانست چنین فرشی ببافد، حالا چه حرفی برای گفتن دارد وقتی که فرش اصیل ایرانی بازار را قبضه کرده؟! این نگاه در سینمای ما نیز وجود دارد. ما نباید به فکر این باشیم که بخواهیم با هالیوود رقابت کنیم، بلکه باید جایگاه خاص خود را در سینمای جهان به دست آوریم.
انتهای پیام/