روایت قیام ۱۵ خرداد سال ۴۲ از زبان یک شاهد عینی/ قیامی که با شلیک سرهنگ بهزادی به قلب شهید طباطبایی خونین شد

حسن اردستانی جعفری در قیام ۱۵ خرداد سال ۴۲ به صورت کفن پوش از صحن امامزاده جعفر (ع) پیشوا تا پل باقرآباد حرکت کرده و از شاهدان عینی این قیام و صحنه درگیری پل باقرآباد است.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی تارود حاج حسن اردستانی جعفری در سال ۱۳۱۰ ه.ش  در خانواده ای مذهبی در پیشوا متولد و از ۵ سالگی به مکتب خانه حاج میرزا حسن انصاری رفت و روخوانی قرآن و ادعیه و گلستان سعدی و نصاب الصبیان و … را خواند. در ۷ سالگی به مدرسه ابتدایی شیخ جنید واقع در مقابل بازار رفته و تا ششم ابتدایی قدیم را گذراند و در کنار تحصیل و بعد از آن به پدرشان در امر کشاورزی کمک می کرد.

از سنین نوجوانی در نماز جماعت و سخنرانی ها و جلسات تفسیر قرآن حاج شیخ اسماعیل مهاجری در صحن امامزاده جعفر(ع) و هم چنین سخنرانی های علماء و مبلغین دیگر شرکت می نمود. ایشان در سال ۴۲ و قبل از آن مغازه خواروبار فروشی داشتند و در قیام ۱۵ خرداد کفن بر تن پوشیده از صحن امامزاده جعفر (ع) تا باقرآباد حضور داشت و از شاهدان عینی قیام و صحنه درگیری باقرآباد می باشد.

بعد از قیام دستگیر و به گروهان ژاندارمری ورامین برده و بازجویی و به شدت ضرب و شتم شد و از آن جا به رکن ۲ ارتش در سازمان امنیت تهران برده و به شدت ضرب و شتم و بازجویی و شکنجه شدند و بعد از محاکمه به مدت ۵ ماه در زندان شهربانی و بعد از آنحدود ۴ ماه در زندان قصر زندانی شدند و در دوران اسارت عده ای از بزرگان انقلاب را دیده و در نماز جماعت مرحوم آیت الله طالقانی شرکت می نمودند.

بعد از آزادی به مدت ۵ سال توسط رژیم از ورود به پیشوا ممنوع و در این  مدت در تهران زندگی و در مغازه چای فروشی حاج آقا صادق صفایی برادر خانم حاج سید رضا نیری کار می کردند. بعد از این که به پیشوا آمدند چند بار توسط رژیم بازخواست و بازجویی شدند. ایشان در صحنه های انقلاب حضور فعال داشته و در حال حاضر به شغل آزاد مغازه داری مشغول و در مراسم های مذهبی و نماز جماعت و راهپیمایی ها از پیشتازان می باشند.

خاطرات قبل از قیام ۱۵ خرداد:

قبل از قیام ۱۵ خرداد با ارتباطی که با هیأت مؤتلفه اسلامی داشتیم، مثل حاج سعید آقا امانی و حاج ابوالفضل توکلی بینا و حاج سید مجتبی قائم مقامی و افراد دیگر در پخش اعلامیه های حضرت آیت الله خمینی به آنها کمک می کردیم.

البته آن موقع آیت الله خمینی را امام خطاب نمی کردند بلکه چند سال بعد آقای دکتر روحانی در مراسم ختم حاج مصطفی خمینی کلمه امام را در خطاب به ایشان به کار بردند و از آن موقع آیت الله خمینی به امام خمینی مشهور شدند. بدین خاطر در سال های ۴۲ و آن موقع ایشان به آیت الله خمینی و آقای خمینی و هم چنین آقا روح الله و مرجع تقلید ما و این گونه خطاب ها مشهور بودند.

ارتباط ما با هیأت مؤتلفه اسلامی بدین صورت بود که حاج سعید آقا امانی و برادر شهیدشان بنگاه پخش خواروبار در تهران داشتند به نام بنگاه حاج سعید امانی. ما می رفتیم از بنگاه آن ها خواروبار می خریدیم و می آوردیم مغازه خواروبار فروشی خودمان در پیشوا می فروختیم.ما از این طریق اعلامیه ها و نوار سخنرانی و عکس های آیت الله آقای خمینی را داخل گونی های حبوبات و خواروبار می گذاشتیم و می آوردیم پیشوا توزیع می کردیم.

و اما شرح قیام ۱۵ خرداد:

صبح روز ۱۵ خرداد حدود ساعت ۸ صبح در مغازه خودم بودم. حاج عباس رحیمی که آن موقع در قم منزل داشت و با من رفیق و همکار صمیمی بود به مغازه ام آمد و بعد از سلام گفت چرا مغازه ات را نبستی.گفت دیشب مرجع تقلیدمان آقای خمینی را دژخیمان شاه در قم دستگیر کردند و به تهران بردند. امروز حتماً قم و تهران و جاهای دیگر مغازه ها را می بندند و اعتراض می کنند. بدین خاطر است که می گویم چرا مغازه ات را نبستی.

مراسم بنی اسد در پیشوا بدین صورت است که هیأت ها از نقاط مختلف آن روز صبح در حسینیه حاج غلامعلی رحیمی واقع در اول بازار از سمت گاراژ (میدان امام فعلی) جمع می شوند و از آنها در قالب هیأت ها و هیأت بنی اسد از داخل بازار از چهارسوق عبور کرده و وارد صحن امامزاده جعفر(ع) می شوند و در داخل صحن مراسم بنی اسد را اجرا می کنند و این مراسم قبل از سال ۴۲ تا حالا با تغییرات جزئی هنوز ادامه دارد. این مراسم در واقع اجرای نمادین دفن شهدای کربلا توسط قوم بنی اسد است. در خصوص ارتباط حاج آقا نیری با مردم پیشوا اگر بخواهید، حاج آقا رضا نیری منزلشان تهران بود ولی پدرشان و ایشان به پیشوا رفت و آمد داشتند و نسبت فامیلی با بعضی از مردم پیشوا داشتند. بعضی از بستگانشان در پیشوا زندگی می کردند.

آن روز هیأت های عزاداری از چند نقطه پیشوا و از بعضی روستاهای اطراف آمدند در حسینیه حاج غلامعلی رحیمی جمع شدند « البته آنجا منزلشان بود ولی ایشان ایام عزاداری سرور و سالار شهیدان سید الشهداء و اصحاب با وفایش آن جا را حسینیه می کردند.»

بالاخره وقتی این خبر در آن مجلس به حاج تقی اعلایی رسید ایشان لحن مرثیه و مداحی را تغییر دادند و در مظلومیت امام حسن (ع) و هم چنین مظلومیت آیت الله خمینی نوحه سرایی کردند. آن روز از مظلومیت آقای خمینی و یارانش در حادثه فیضیه مطالبی گفته می شد، و همه مردم از بابت حادثه فیضیه بسیار ناراحت بودند و زمینه از قبل فراهم بود. خبر که به مردم در حسینیه حاج رحیمی رسید شیون و زاری بلند شد و مردم به سر و سینه می زدند.

حسین فی یوم عاشورا             فرمود هل من ناصرا

دادند جواب این ندا            در فیضیه قالو بلی

هیأت های عزاداری  و سینه زنی بعد از مداحی و مرثیه خوانی از داخل حسینیه رحیمی و مقابل آن، داخل بازار به طرف حرم به حرکت درآمدند آن سال مراسم بنی اسد شور و حال و هوای دیگری داشت.

هیأت سنتی بنی اسد در جلو حرکت می کردند و هیأت های دیگر سینه زنی پشت سر آنها، آن موقع هیأت های عزاداری در قالب سینه زنی بودند و زنجیر زنی مرسوم نبود. هیأت هایی در داخل بازار علاوه بر اینکه نوحه خوانی و سینه زنی می کردند شعار نیز می دادند.

به عنوان نمونه در داخل بازار شنیدم عده زیادی شعار می دادند:

خمینی خمینی خدانگهدار تو         بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو

هیات ها به همین صورت وارد صحن امامزاده جعفر(ع) شدند. در داخل صحن افراد زیادی از قبل جمع شده بودند که آن ها خبر دستگیری آیت الله خمینی را نشنیده بودند.

ساعت از یازده صبح گذشته بود که هیأت ها وارد صحن می شدند.

بعد از اینکه هیأت ها وارد صحن شدند و مقداری نوحه خوانی و سینه زنی انجام گرفت و هم چنین شعارهایی داده شد لحظاتی بعد مرحوم حاج حسن مقدس رفت بالای منبری که کنار ایوان بود و بالای پله آن ایستاد و میکروفن کله گربه ای را در دست گرفت و گفت:

ای مردم، چرا نشسته اید؟ امروز عزای ما دو تا شد.

ای مردم، خاک بر سرمان شد که مرجع تقلید ما آیت الله خمینی را دیشب در قم دستگیر کردند… با اعلام این خبر گریه و شیون مردم برخاست و ولوله ای در جمعیت ایجاد شد و جمعیت یکپارچه شعار می دادند.جمعیت همین طور از صحن خارج و از داخل بازار عبور کرده آمدند مقابل گاراژ که مکان میدان امام فعلی است تجمع کردند و مصمم بودند که به تهران بروند.

عده ای از درو گران نیز که از شهرهای دیگری جهت دروی گندم و کار روزمزدی به منطقه می آمدند و شب ها در داخل صحن استراحت می کردند همراه جمعیت تعداد زیادی از آن ها به مراسم بنی اسد شرکت می نمودند و از آن ها نیز تعدادی همراه جمعیت به راه افتادند.جمعیت مقابل گاراژ ازدحام کرده و مصمم بودند که به تهران بروند تا نسبت به دستگیری آیت الله خمینی اعتراض و راهپیمایی کنند.

من و عده ای دیگر احرام و یا همان کفن پوشیدیم و آمدیم صحن امامزاده جعفر(ع) با پای برهنه و لباس احرام پوشیده بودیم. از خدا کمک خواستیم و از فرزند موسی بن جعفر یاری طلبیدیم. هر کس می خواهد آن روز را ببیند که چه خبر و چه غوغایی بود باید رحلت امام را به یاد بیاورد.

عده زیادی نیز مستقیم رفتند مقابل گاراژ و آن جا جمع شده بودند. جمعیت شروع به شعار دادن کردیم و از صحن امامزاده جعفر (ع) حرکت و با آن وداع نموده و از داخل بازار آمدیم مقابل گاراژ.افراد زیادی از آن ها داس دروی گندم را نیز به همراه داشتند و با ما می آمدند.جمعیت از مقابل گاراژ (میدان امام فعلی) و پاسگاه ژاندارمری و شهرداری گذشتیم و نزدیک پل حاجی (میدان شهید چمران فعلی) رسیدیم.

در این جا علماء و بزرگان دستور توقف دادند. بدین خاطر بود که عده ای از زنان و کودکان پشت سر ما راه افتاده بودند و داشتند می آمدند. چند نفر از بزرگترها رفتند جلوی آن ها و آن ها را قسم دادند که برگردند. بالاخره با اصرار زیاد زنان و دختران و کودکان زیر ۱۵ سال را با قسم دادن راضی کردند که برگردند.

جمعیت با عبور از ورامین و پیوستن عده ی کثیری از ورامینی ها و روستاهای اطراف به ما به کنار نهر موسی آباد که رسیدیم که بالا دست بیمارستان ۱۵ خرداد فعلی قرار دارد. در آن جا مقداری توقف کردیم تا استراحت کنیم.

لازم است بگویم که تا آن جا که رسیدیم هیچ کدام از پاسگاه های ژاندارمری مسیر با ما درگیر نشدند. لابد به آن ها دستور از بالا داده بودند که با مردم درگیر نشوند، زیرا ظاهراً تدارک برخورد شدید با مردم را در بیرون شهر و نرسیده به پاسگاه باقرآباد دیده بودند.نرسیده به پل باقرآباد کنار باغ حسین نوع پرور جیپ نظامی آمد جلوی جمعیت توقف کرد.

پشت سر این با فاصله یک هنگ نظامی روی جاده صف کشیده و به صورت دست فنگ ایستاده بودند. آن ها از ماشین های نظامی که فکر می کنیم دو اتوبوس شرکت واحد و دو کامیون کامانکار ارتشی بودند پیاده شده بودند و آرایش نظامی گرفته بودند.

سرهنگ کاویانی و سرهنگ بهزادی همین حالت ایستاده بودند که سرهنگ بهزادی با صدای بلند ایست داد البته بیش از یک بار.بعد با صدای بلند گفت کجا می روید، کی شما را فرستاده؟رئیس شما کیست؟ بیاید جلوخودش را معرفی کند.چند نفری با صدای بلند گفتند ما آمدیم بگوییم چرا آقای خمینی را دستگیر کردند. چرا او را آزاد نمی کنید و …

جمعیت بر اثر ازدحام و فشار پشت سر همین طور چند قدم به جلو کشیده شدند ولی سرهنگ بهزادی فاصله حدود ۱۰ قدمی با آن ها را رعایت می کرد و اسلحه اش را آماده در دستش نگه داشته بود.شهید سید مرتضی طباطبایی که شهید عزت الله رجبینیز در کنارش در فاصله بین جمعیت و سرهنگ بهزادی ایستاده بود به سرهنگ بهزادی جواب داد:

سرهنگ بهزادی با صدای بلند گفتند: یا برگردید یا دستور داریم همه شما را به رگبار ببندیم. در این موقع شهید عزت الله رجبی نیز مردم را تشویق می کرد نترسند و به جلو بروند که او قمه ای هم در دست داشت.

در ا ین موقع سرهنگ بهزادی به نیروهای پشت سر دستور شلیک هوایی داد. وقتی شهید طباطبایی با قاطعیت به سرهنگ بهزادی جواب داد، سرهنگ بهزادی با اسلحه کمری که در دست داشت قلب او را نشانه رفت و او را به شهادت رساند.سرهنگ بهزادی با اسلحه خود با شلیک دیگری دهان شهید عزت الله رجبی را نشانه رفت و او را نیز به شهادت رساند.

بعد از شهادت شهید سید مرتضی طباطبایی و شهید عزت الله رجبی با غیرت و خروش به طرف نظامیان به حرکت خود ادامه می دادند و شعار می دادند.

با دستور شلیک مستقیم لحظه اول نیروهای نظامی به صف شده و روی زانو آماده باش و با شلیک بی امان پاهای جمعیت را نشانه می رفتندکه در ادامه مستقیماً مردم را هدف قرار می دادند و نقش بر زمین می کردند چند نفر از داخل جمعیت فریاد زدند مردم از خیابان دولا دولا خارج شوید و به بیابان و گندم زار پناه ببرید.جمعیت به گندم زارها پناهنده شدند و عده زیادی نیز از روی جاده به عقب می آمدند.

تیراندازی  بی امان ادامه داشت و عده ای از کارگران دروگر آذری که در قیام شرکت کرده بودند زبان این ها را که فریاد می زدند خوب متوجه نشدند و بدون این که خم شوند به عقب می دویدند. و لذا عده ای از آن ها بر روی جاده مورد هدف گلوله قرار گرفته و بر زمین افتادند.

نظامیان مقداری در گندم زارها نیز پیشروی کردند و چند نفر را با تک تیر هدف قرار داده و داخل گندم زار که پناه گرفته بودند به شهادت رساندند و یا زخمی کردند.

ما بعد از حدود یک ساعت از داخل گندم زار و بیابان حرکت کردیم که برگردیم. چند نفری می گفتند شهدایی را از نزدیک دیده بودند ولی توان حمل آنها را به خاطر شلیک بی امان نداشتند. چند نفر از مجروحین نیز توسط عده ای با خطر و مشکل زیاد نجات یافته و کول شده از راه های مخفی به طرف روستاها برده و نجات یافته بودند.

ما شب عید غدیر و شب سال نو سال ۴۲ که شب جمعه هم ظاهراً بود با لطف خداوند منان و با عنایت پنج تن آل عبا و حضرت امام زمان (عج) علیهم السلام که لابد آن شش بزرگواری باشند که به خواب ما آمدند آزاد شدیم.شب آزادی، با دیگر زندانیان و مرحوم آیت الله طالقانی (ره) وداع کردیم و البته وداع با ایشان و دوری از آن بزرگوار برایمان خیلی سخت بود.

بعد از آزادی نیز چنیدن بار ما را بازخواست و ما را اذیت و آزار و زخم زبان می زدند. در سال های ستم شاهی مشکلات زیادی را تحمل کردیم. تا این که به مدد الهی و رهبری امام در سال ۵۷ به پیروزی رسیدیم و نتیجه شکنجه ها و آزار واذیت ها به ثمر رسید و این قیام باعث افتخار من و دیگر مردم پیشوا و ورامین است و خدا را شکر می کنم که در اولین قدم ها برای اسلام حضور داشتم و نامم در صحنه های درخشان تاریخ ۱۵ خرداد ۴۲ ثبت شده است. در صحنه های انقلاب و دوران دفاع مقدس هم با جان و دل و عشق فراوان شرکت کردم و از جبهه نیز خاطرات خوبی دارم. الان هم حاضرم در راه اسلام و قرآن اهل بیت علیهم السلام و راه امام و انقلاب و رهبری از همه چیز بگذرم و جانم را فدا کنم. خدا رهبرمان را حفظ کند.

منبع: ندای پیشوا

انتهای پیام/

خروج از نسخه موبایل