طنز/ به این زودی شوهر کنم؟! برو بابا…!
میگفت اول باید درسم را ششدانگ، تمام و کمال بخوانم، شاغل بشوم و بععععععععد از همه اینها آن وقت نوبت لیلیلیلی…!
آن موقعها که خیلیخیلی جغله بودیم در همسایگی ما یک جغله ورپریده دیگری بود که ننهجانش اسمش را آهو نهاده بود. بندهی گیسبریده و این آهوی ورپریده معمولا در معیت یکدیگر از دیوار راست صعود مینمودیم و ناله ننه جانهایمان را به فلک میرساندیم! تا آنجا که ننهجانهایمان هدفگیری با دمپایی را به کمک سرتغبازیهای ما دو گیسبریده آموخته بودند…!
آن موقعها عندِ عشق و حال و کیفوریِ ما، خالهبازی با عروسکهای پر سولاخ و وصلهی ماماندوزمان بود. تو این خاله بازیهای بی سر و ته، آهوجان معمولا نقش این گیسبریدههای دم بخت را بازی میکرد که یک شاهزاده سیاهبخت (!) سوار بر اسبی میآمد و دستش را میگرفت و……
لی لی لی لی لی لی…..(!!!!!)
تو عوالم فینگیلی خودمان همین طوری خوش وخرم بودیم برای خودمان!
امان از بزرگی!
روزها و عوالم کودکی همین طوری کأنه باد صَرصَر تند و تند میگذشت. آهوجان ما حالا استخوان ترکانده بود و قد و قواره و آب و رنگی برای خودش به هم زده بود. دقیقا آن موقعی بود که کاکل به سرها و شاخ شمشادهایمحله به نام مقدس خواستگار، صفهای طویلی کشیده بودند و شتر بختشان را خوابانده بودند مقابل درب خانه آهو اینها. شلم شوربایی راه انداخته بودندها! همگی هم پاشنه آجیدهها را وَرکشیده بودند که به هر جان کندنی که شده بعله را از عروس خانم بستانند.
اما نع پشت نع بود که آهوجان به ناف این خواستگارهای کذایی میبست ….
آهو جان از وقتی پایش به دانشگاه باز شده بود، پشت دستش را داغ کرده بود که یا مرگ یا مدرک!
میگفت اول باید درسم را ششدانگ، تمام و کمال بخوانم، یک خانم مهندس کاملالعیار بشوم، پلههای ترقی را یک به یک طیمالی نمایم، دستم توی جیب خودم آویزان باشد و شاغل بشوم و بععععععععد از همه اینها آن وقت نوبت لی لی لی لی!
هرقدر گفتم دخترجان! ازدواج که طاعون نمیباشد که سرکارعالی اینطوری از آن گریزانی! تازه بعد از ازدواج آن شاهزاده هم میشود کمک حالت و میشَوید دوتا دست و دو تایی با هم پله های ترقی را طیمالی میکنید و یک دست صدا ندارد و اینها ….
آهو اما سوزنش گیر کرده بود. میگفت شوهر که بیاید حمالی میآید و خانهداری و بوی قورمه سبزی و …. اینها می شود وبال گردنم و اینطوری که بشود درس را باید ببوسم و بگذارم دم کوزه و از روی پله های ترقی شیرجه بزنم تو دریای بی سوادی و…!
گفتم عهد الاغ و مادیان سرآمده باجی! این حرفها دیگر چه خزعبلاتیست!؟ آن شاهزاده که ننه فولادزره نمیباشد که قیمه قیمهات کند! یک آدم روشنفکر روشنضمیر و شاید هم روشندل(!) می یابیم که افکارش کپیپیست افکار تو باشد و باهم یک قلب قُلمبه و درسته بشوید و عشقولانه باهم درس بخوانید و ….
نع که نع! ما هم دیدم زبانمان دارد میشود مزرعه کرک و پشم و مویش در میآید! بی خیال شده رفتیم سی خودمان!!!
خلاصه همین طوری بود که خواستگارها را یکی یکی پراند. دیگر آن طرف ها پشه ومگس هم پرواز نمینمود چه رسد به خواستگار…
چندسالی گذشت. آهوجان مهندسیاش را گرفت، دستش از جیب خودش آویزان شد، یک کیابیایی برای خودش راه انداخته بود. یک شرکتی داشت برای خودش. رئیس کله گنده ای شده بود؛ اسب را یابو می خواند و محلش نمی داد!
چِل چِلی آهوجان رسید و ایشان هم چنان مجرد…
یک چندسالی گذشت.
آقا ما یک شبی همین طوری روی زمین خانه خودمان ولو شده بودیم و تو عوالم هپروت خودمان بودیم که آهو جان یک هویی آمد و ما را خفت کرد و کشان کشان مارا ورداشت برد نزد این حاج آقای مسجد محله مان که مثلا سفره دلش را ولو نموده و راه چاره ای از ایشان طلب نماید. ما هم که خراب رفیق! چادر چاقچور کرده و به دنبالش روان شدیم…
– حاج آقا بخت مرا بسته اند! آقا مرا سحر و جادو کرده اند! این خالهخانباجیهای بی چشم و رو، طلسمی چیزی به کار من کردهاند که یکدانه خواستگار هم ندارم! حاجآقا چند سال است که هیچ کس در خانه مارا نکوبیده برای خواستگاری و …….
–
– فردا روزی دوباره مارا خفت کرد و ما را کشان کشان برد پیش یک رمالی و یک پول قلمبه ای ریخت تو حلق این رمال از خدا بی خبر که یک دعایی برایش بنویسید و جادو جنبلش کند و یک معجونی به خوردش بدهد که قلبش را بکند خواستگار ربا ! بلکم آسمان دهان باز کند و از آن گوشه موشه ها یک خواستگاری بیفتد پایین و در خانه اش را بزند و …
–
– پس فردا رفتیم پیش یک فالگیر دیگری و با یک پول خیلی توپولی سیبلیل حضرت آقا را چرب و چیلی نمودیم که توی قهوه آهو خانم را بخواند و بگوید چند سال دیگر باید ترشی بیندازد و ….
–
– پس فردا….
–
خلاصه که یک چند وقتیست که ما همین طوری داریم میرویم پیش این رمال و این دعا نویس و این حاج آقا و آن خاله خان باجی تا شاید این بخت کور شده آهو جانمان را open نماییم…
خدایی چند وقت است که هر وقت آهو جان را می بینم نمیدانم باید دو دستی بزنم توی سرم و های های گریه کنم یا دستم را بگذارم روی دلمو غش غش بخندم!!!
شما بگویید!
منبع: گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ فرهان


