اصغر بی عار و اکبر بی کار
اکبر بیکار، شبیه به خودروهای فرسوده و اسقاطی است، وقتی که دربشان را باز می کنی صدای قیژقیژ می شنوی، از تخت که بلند می شود و راه که می رود صدای سائیده شدن استخوان هایش روی هم شنیده می شود
به گزارش تارود به نقل ازشبکه اطلاع رسانی دانا ،این داستان به واکاوی زوایای ناپیدای زندگی برخی از جوانان دانشجوی باطل و فریب خورده در محیط خوابگاه می پردازد. این داستان از یک واقعیت حقیقی و بعد از افزودن اندکی پیاز داغ از واقعیت مجازی اقتباس شده است که شاید برای همه جوانان و به ویژه دانشجویان عبرت آموز باشد.
داستان ما سرگذشت دو دانشجوی روستازاده در مقطع کارشناسی ارشد است که دوره ی کارشناسی را در دانشگاه تهران گذرانده و از شاگردان خاصه ی دکتر م.م. در دانشکده اجتماعیات بودند و هم اکنون در دانشگاه دیگری در مقطع کارشناسی ارشد به تحصیل مشغولند.
اکبر بی کار و اصغر بی عار؛
در را که باز می کنی و وارد اتاق می شوی اولین چیزی که روبرویت می بینی، اوست، روی تختی دراز کشیده و لپ تاپش را روی پاهایش گذاشته و با اضطراب خاصی به تایپ مطالب پایان نامه خود می پردازد. هنوز ۵ دقیقه از تایپ کردنش نگذشته، که صدایی از او برمی خیزد، وای وای… آخ گردنم آخ چشمانم آخ پاهایم آخ و بعد می گوید مرگ بر زندگی…
عکس صرفا تزئینی است!
اکبر بیکار، شبیه به خودروهای فرسوده و اسقاطی است، وقتی که دربشان را باز می کنی صدای قیژقیژ می شنوی، از تخت که بلند می شود و راه که می رود صدای سائیده شدن استخوان هایش روی هم شنیده می شود و هر بار پیش خودت فکر می کنی که الآن است که بشکند و جلوی پایت فروبریزد.
این همه ی ماجرا نیست؛ شبی که تیم فوتبال ایران به جام جهانی راه یافته بود و ملت همه شاد بودند، او مثل همیشه باز هم بر خلاف همه ناراحت بود چرا که دندانش آبسه کرده بود. کاش همه چیز به همین جا ختم می شد. کاش فقط جسمش مریض بود، غرور و خود برتربینی (همان خودفریبی)، روحیه او را به سمتی سوق داده بود که پیش خود فکر می کرد که عالم دهر(باطل اندیش) است و مابقی همه گوسفندند و او باید همچون چوپان بر سر آنها بزند و آنها را هدایت کند. ساعت و زمان برای او معنایی ندارد چرا که او جغد شب است و خفاش روز. ناهارش را دیگران برای او از سلف دانشگاه می گیرند چرا که حول و حوش ساعت یک بعدازظهر باید منتظر پیامک یا تماسش باشی که ناهار مرا بگیر، البته او هرگز تشکر نمی کند چون همیشه از عالم و آدم طلب دارد.
اکبر بی کار گذشته پر فراز و نشیبی دارد. او از آجرپزی شروع کرد و قفل سازی را ادامه داد و در سن ۳۷ سالگی سر از دانشگاه تهران درآورد بعدها در آنجا با یکی از همکلاسی هایش بیش از همه رفیق شد و وقتی که پایش را به دانشگاه بعدی خود در مقطع کارشناسی ارشد گذاشت همچون پت و مت، کارتون مورد علاقه همه دهه شصتی ها، کنار هم بودند: نامش اصغر بی عار بود. او اگر چه از تعادل روحی- روانی بیشتری نسبت به اکبر بیکار برخوردار بود ولی روزی نبود که همراه خود در را باز نکند و فرد جدیدی را رو نکند و عنوان نکند که فلانی امشب مهمان ماست با او درست برخورد کنید، گو اینکه خوابگاه، مسافرخانه است. ای کاش به همین جا ختم می شد وقتی دوستانش را می نگری بیشتر به عمق فاجعه پی می بری، طرف در چهل و پنج سالگی تازه ازدواج کرده و طوری صحبت می کند که گویا باید منتظر نوه او باشی، می گویید به خاطر چی؟ چون چند پیراهن، که چه عرض کنم چند پالتو از تو بیشتر پاره کرده است. عصبانی کننده تر موقعی است که رفقای چهل و پنج تا پنجاه ساله اصغر بی عار را باید همچون پیر مرشد بدانی تا راضی شود زیرا برای طی طریق عارفانه (باطلانه) نیاز به راهنمایی های این پیران باطل داری تا همچون آنان مانند سالکان سرزمین هپروت طی طریق کنی. هر دو مجردند و هم بی کار، اما اکبر بی کار و اصغر بی عار، درباره همه چیز نظر می دهند، از پیچیده ترین مسائل سیاست داخلی و حتی روابط بین الملل تا هنر سینما و فیلمسازی و حتی جهان پزشکی و مدام تاکید می کنند که تنها خودشان علمی حرف می زنند! انگار علوم مختلف را می توانی با همنشینی با این دو (باطل فریب خورده) درک کنی. نمی دانم تحصیل در رشته ی اجتماعیات این همه ادعا ایجاد می کند یا دانشجوی دانشگاه تهران بودن در مقطع کارشناسی؟
این دو (باطل فریب خورده) همه را تحقیر می کنند و از عالم و آدم گله دارند و تنها از دانشگاه تهران حرف می زنند. انگار هیچ چیز مهمتر و جالبتر دیگری در زندگیشان ندیده اند. دانشگاه تهران افتخار بی بدیلی است که تنها افتخار این دو است. بعضی وقت ها رفتارهایشان از جوزدگی به اوج رسیده و به رعد و برق گرفتگی سوق پیدا می کند و در تار و پود رفتارهای حقیرشان رعد و برق زدگی را به خوبی می بینی، شاید به خاطر ۵ سال زندگی در کلانشهر تهران باشد نمی دانم… اما در رفتار این دو رعد و برق گرفتگی ظاهری کمتر به چشم می خورد و این «رعد و برق گرفتگی» بیشتر فکری و ذهنی است. این دو، ترکیبی از افتخارات متناقض و بعضا ترحم برانگیز می باشند، در درجه ی اول فارغ التحصیلی از دانشگاه تهران در مقطع کارشناسی مهمترین افتخار زندگی این دو است و در درجه دوم افتخار به بنائی و آجرپزی و روستازادگی و البته به قول خودشان بچه سوسول شهری نبودن، از مهمترین افتخارات این دو باطل است.
اضافه کردن اندکی پیاز داغ باطل گرایی و فریب گرایی به این داستان و سوق دادن آن به یک داستان فانتزی مجازی جهت عبرت آموزی مخاطبان ارجمند:
علم زدگی از مهمترین آفات این دست از دانشجویان باطل و فریب خورده است. آن هم چه علمی خودتان بهتر می دانید. علم را آنقدر والا و برتر می دانند که دیگر دین و ایمانی به خالق هستی ندارند. اینان همان باطلان اند و از همه نادانتر همین افرادند. اینان هم محلیه ای خود را نیز به بی دینی سوق می دهند و بعد یکی از هم محلیه ای که قبلا در روستا در آرامش زندگی می کرد از بی دینی و بی ایمانی که از همنشینی با اکبر بی کار و اصغر بی عار حاصل شده است به قاچاق مواد مخدر کشیده شده و اعدام می شود و اکبر بی کار به همراه اصغر بی عار زندانی می شوند. آیا این دو که به حبس ابد محکومند باز هم در زندان از دانشگاه تهران خواهند گفت از اجتماعیات و روستازادگی و بنائی، نمی دانم نظر شما مخاطبان عزیز چیست؟ یادتان باشد، شما مخاطبان عزیز با پیشبینی آینده این دو می توانید به داستان آینده ی این دو باطل پی ببرید،سعی کنید هیچوقت دون مایه نباشید هیچوقت، هرگز.

