فاطمه مشاعی از غزلسرایان شهر دماوند است با آثاری که مصداقی هستند بر «آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» که حس و حال واژهها را با شیوهای دلنشین به مخاطب منتقل مینمایند.
برای آشنایی بیشتر با این غزلسرای دماوندی گفتوگوی کوتاهی با وی ترتیب دادیم که ماحصل آنرا در ادامه میخوانید.
از چه زمانی شروع به سرودن نمودید و چه انگیزهای چراغ راه شما در این مسیر بود؟
تا جایی که به خاطر میآورم، شانزده ساله بودم که نوشتن را آغاز کردم؛ البته اولین نوشتههایم فقط موزون بودند و هنوز با قافیه و ردیف آنگونه که باید آشنا نشده بودم. از آنجا که رشتهی تحصیلیام در دورهی دبیرستان، تجربی بود تا زمانی که به دانشگاه راه پیدا کردم عروض نیز نمیدانستم. اما وزن و ریتم واژهها گویی از ابتدا در من نهادینه بودند. انگیزهام شاید نوعی کششی درونی بود.
من با شعر میزیام و عاشق ادبیاتم، به قول سهراب، من در این آبادی، پی چیزی میگشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی.
به قطع و به یقین میتوان گفت که استعدادهایی اینچنین که هنوز به توانایی خویش پی نبردهاند، در جامعه فراوانند، برای رشد و شکوفایی این استعدادهای بالقوه چه پیشنهاد و راهکاری دارید؟
به نظر من، این استعدادیابی باید از دوران ابتدایی و در مدارس ما صورت بگیرد نه فقط در زمینهی ادبیات بلکه در تمام رشتههای هنری، ورزشی و … . اینگونه میتوانیم مسیری روشن پیش روی نوباوگان کشورمان قرار دهیم که هر یک از آنها در کنار تحصیلات به شکوفا شدن استعدادهای خویش نیز بپردازند و به این شیوه عمل کردن، هم سبب ایجاد اعتماد به نفس در کودکانمان میشود و هم چشماندازی رو به آیندهای روشن در برابر دیدگانشان میگشاید.
اشعارتان معمولاً در چه قالبی است و از چه شاعرانی بیشتر الهام گرفتهاید؟
وجه غالب آثارم غزل است و شعر کلاسیک اما گاه پا در کفش بزرگان نموده و شعرنو و سپید نیز سرودهام.
الهامبخش من در سرودن سهراب بوده و فروغ. البته که شعر شاعران کهن را اگر نخوانیم و ندانیم شعرمان جز درختی بیریشه که با اندک طوفانی از پایدرخواهد آمد، نخواهد بود. از نوجوانی با حافظ زیستهام و سعدی را از بن جان نفس کشیدهام.
ریشهی مشکلات موجود در ادبیات از منظر شما چیست و چگونه میتوان تا حدودی این مشکلات را برطرف کرد؟
توجه نکردن به ادبیات فارسی و این یعنی اهتمام نداشتن به ریشههای کهن و اساطیری ما. ریشههایی که ما را با آداب و رسوم و اخلاق پیوند میزند و درک اجتماعی ما را بالا میبرد.
کتابهای درسی ما در بسیاری مواقع بدون نظارت استادان فن، نوشته میشوند و این دور باطل مىتواند نسلی را به بیراهه بکشاند.
مهمترین اصل در هر رشتهای رعایت شایستهسالاریست، به باور من، در هر زمینهی آموزشی اگر افرادی به کار گرفته شوند که در رشتهی اختصاصی خویش خبره و کارآمدند، بسیاری از مشکلات حل خواهند شد اما دریغ و افسوس که اینچنین نیست.
و سخن پایانی؟
بها دادن به زبان و ادبیات یک کشور، یعنی ارزش قائل شدن برای هویت ملی یک ملت؛ ادبیات زندگیست. هرگز دست کمش مگیرید و با شعری از سهراب کلام را به پایان میرسانم.
زندگی خالی نیست: مهربانی هست،
سیب هست،
ایمان هست.
آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،
مثل یک بیشهی نور،
مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم،
که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت،
بروم تا سر کوه.
دورها آواییست، که مرا میخواند …
گزارش خبری از خبرنگار افتخاری علی یزدانپرست
انتهای پیام/
