ابوالفضل حاجی حیدری و ترور حسنعلی منصور
ابوالفضل حاج حيدري از جمله چهرههائي است كه در جريان اعدام انقلابي منصور، دستگير و به حبس ابد محكوم شد. او پس از تحمل 13 سال از اين حكم به همراه چهرههائي چون شهيد مهدي عراقي و حبيبالله عسگر اولادي از زندان آغاز شد.

او در اين گفت و گو بيش از آنكه از خاطرات زندان خود بگويد،سعي داشت بسترهاي ادامه مبارزه پس از تبعيد امام و نيز زمينههاي ترور منصور را تشريح كند. با اين حال بخش پاياني گفت و گو به خاطرات او از دوران 13 ساله زندان در تهران و مشهد ختم ميشود.
*از چه زماني به فعاليتهاي مبارزاتي وارد شديد؟
*من فعاليت تشكيلاتي و نظام يافته سياسي – اجتماعيام از آغاز كار و فعاليتهاي هيئتهاي موتلفه اسلامي شروع كردم، گرچه بعد از اينكه از مدرسه، ششم ابتدايي را گرفتيم، براساس ضرورتهايي كه آن روز بود، وارد بازار كار شديم و كارگري و كارمندي را شروع كرديم، اما از طريق عزيزان، بهخصوص آقاي عسگراولادي با مسجد امينالدوله آشنايي پيدا كرديم.

برادراني از جمله مرحوم حاج شيخ محمد زاهد و آيتالله حقشناس، اداره اين مسجد را بر عهده داشتند. مسجد امينالدوله، از مساجدي بود كه در آن روز در منطقه بازار در زمينه مسائل سياسي و اجتماعي، مسجدي فعال و با بينش روز بود. به يك تعبير، من كار سياسي – اجتماعي را از همان ايامي كه وارد بازار شديم و با محيط و فضاي مسجد امينالدوله و برنامههاي آموزشي و تفريحي در اين مسجد آشنا شديم، آغاز كردم، يعني حدودا از سن 13 – 14 سالگي. از برنامههاي آموزشي و ارتباطاتي كه با افرادي همچون آقاي عسگراولادي و حاج آقا شفيق بود، تاثير گرفتم و فعاليت خود را آغاز كردم.
*درباره چگونگي ورودتان به هيئت مؤيد بگوييد و اينكه هيئت مؤيد چه فعاليتهايي داشت؟
*در مسجد امينالدوله، جلسات هفتگي داشتيم. آن روزها فرهنگ تعليم و تربيت، بيشتر از طريق همين جلساتي كه در مساجد و ديگر مكانها برگزار ميشد، به جامعه تزريق ميشد. در كنار مسجد امينالدوله، برادراني كه يك مقدار بينش اجتماعي داشتند و در مسائل اجتماعي بيتفاوت نبودند و احساس وظيفه ميكردند، گرد هم جمع شدند و جلسات هفتگي را بنا گذاشتند.
اين جلسات هفتگي با حضور برادران زيادي برگزار ميشد و اداره اين جلسات با حضور افرادي همچون آقاي عسگراولادي و آقاي شفيق بود. چون برادران اكثرا در زمينه دروس حوزوي هم فعاليت و مطالعه داشتند و دورههايي را گذرانده بودند، انتخاب سخنگو براي اين جلسات، خيلي با تحقيق و تفحص انجام ميشد و هر كسي نميتوانست به اين جلسات بيايد و برنامهاي داشته باشد.
در همان اوائل كار، برادران براي نامگذاري اين هيئت و جلسات گرد هم آمدند و بالاخره از يك آيه استفاده كردند و نام مؤيد را براي اين جلسه انتخاب كردند و علاوه بر اين، پرچمي معمولي را انتخاب كرده بودند و شعاري كه بر روي پرچم نوشته شده بود اين بود: “وَ اللهُ يؤَيدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يشاءُ”.
جلسات در روزهاي اول اينطور برنامهريزي شده بود كه ضمن اينكه احاديث و قرآن و تفسير و اينگونه مسائل بود، براي جلسه آتي هم انتخاب موضوع ميشد و سخنگو هم از بين خود برادران انتخاب ميشد و موضوع در اختيار او قرار ميگرفت و در طول هفته، مطالعه ميكرد. در واقع اين جلسه، نوعي جلسه آموزشي بود. از طرف ديگر زمينههاي فكري هم در اين جلسات وجود داشت كه بايد در زمينه فعاليتهاي اجتماعي، تلاش بيشتري كرد.
در مراحل اوليه، جلسات اينطور اداره ميشد. تدريجا برادران به اين مطلب رسيدند كه در يك مرحله بالاتري بايد از سخنران استفاده كرد. عزيزاني در اين جلسات آمدند، از سال 1338، 39 خدمت آقاي حقشناس رسيديم و با ايشان در مورد سخنراني كه با ويژگيهاي عزيزان آشنايي داشته باشد، صحبت كرديم تا ايشان يك سخنراني را معرفي كند، چون ايشان از شاگردان حضرت امام(ره) بود و در مورد بينش حضرت امام، آگاهي بسيار روشن و واضحي داشت.
ايشان مشوق جمع ما در ارتباط با حضرت امام بود. مرحوم حقشناس ميدانست براي اين جلسه مؤيد نياز به سخنران هست و ما خود هم اين درخواست را كرده بوديم، لذا يك روز، برادران را در مسجد صدا كرد و شهيد بهشتي را به ما معرفي كرد و ويژگيهاي ايشان و سوابقشان را در اصفهان و اينكه ساواك مانع فعاليتهاي فرهنگي ايشان در اصفهان در سطح حوزه و مدرسه شده بود و به قم تبعيدشان كرده بود.
ما را براي ما بيان كرد. ميدانيد كه در قم، مدارس حقاني و مشابه آن توسط ايشان بنا گذاشته شد و بعد از مدت كوتاهي هم ساواك ايشان را به تهران تبعيد كرد. همان ايامي كه ايشان به تهران تبعيد شده بود و اجازه فعاليت و تدريس در قم را نداشت، آيتالله حقشناس گفت تا آقاي بهشتي به محافل و مراكزي اظهار تعهدي نكرده، شما با ايشان در اين زمينه صحبت كنيد.
شهيد عراقي، آقاي عسگراولادي و حاج آقا شفيق و بنده، خدمت آقاي بهشتي در منزلشان كه در آن روزها در چهارراه مختاري بود، رسيديم. خصوصيات و ويژگيها و اطلاعاتي در مورد برادران در اين جلسات ارائه كرديم و از ايشان دعوت كرديم. آقاي بهشتي سئوالاتي از برادران كردند و بعد از آن، اظهار تمايل كردند. بعد از جلسه ما پيشنهاد كرديم كه طي چهار جلسه در خدمت ايشان باشيم و اگر از نظر بيان و موضوع كه در اين جلسه مطرح ميشود، برادران اتفاق نظر داشتند، اين جلسات استمرار خواهد داشت و اگر نبود كه ما مزاحم ايشان نخواهيم شد.
ايشان گفتند كه من دو جلسه ميآيم و با توجه به پيشنهاد شما، موضوعي را مطرح ميكنم و امتحاني هم ميگيرم. اگر شما در رابطه با موضوعات مورد بحث من، دقت فراگيري لازم را داشتيد، من ادامه خواهم داد والا از شما عذر خواهي ميكنم. چون جلسات متغير بود و شهيد دكتر بهشتي هم با فضاي تهران آشنايي نداشت، لذا من خدمت ايشان ميرسيدم و به همراه ايشان به جلسات ميآمديم.
در جلساتي كه با حضور ايشان برگزار ميشد، به تدريج علاقه بين ما اضافه شد. هم زمان با شروع فعاليت موتلفه و رحلت آقاي بروجردي، بحث تقليد براي مجموعه ما مطرح بود. عزيزان همگي در اين فكر بودند كه با توجه به شرايط روز، در مورد مسائل شرعي به چه كسي مراجعه كنند. مشورتهايي با آقاي حقشناس و افراد ديگر انجام شد. در آن مقطع، بين ارتحال حضرت آيتالله بروجردي تا پرچمداري حضرت امام، آيتالله حاج سيد عبدالله شيرازي در نجف بود و در فرصتهاي كوتاهي، مراجعاتي به ايشان ميشد. تا اينكه به وسيله حضرت آيتالله حقشناس ارتباطات اوليه خدمت حضرت امام انجام شد و از آن زمان به بعد، همه برادران به امام(ره) مراجعه ميكردند.
*بحثهاي آموزشي كه شهيد بهشتي در هيئت مؤيد دنبال ميكردند، چه موضوعاتي بود؟
*ريشه بحثهايي كه ايشان در هيئت مؤيد شروع كردند، از خطبههاي نهجالبلاغه بود و خطبهها و موضوعاتي از طرف ايشان مطرح ميشد كه جوانان را به نياز آن روز آشنا كند، بويژه در مورد مسائل فرهنگي، چرا كه در آن شرايط تمام تلاش نظام طاغوت اين بود كه از طريق كارهاي فرهنگي، بدآموزي را القا كند و حتي در مورد مسائل ديني و اعتقادي هم از اين راه وارد ميشد.
در آن زمان حتي روحانيون وابسته به نظام طاغوت از طريق اوقاف و غيراوقاف بسيار زياد بودند. بنابراين چون حضرت آيتالله بهشتي به اين نظام فرهنگي واقف بود، سعي داشت بر عكس اين فضاي حاكم، از طريق آگاهي بخشي به جوانان، آنها را به مسائل فرهنگي روزمره آگاه سازد، همانطور كه تلاش ايشان در اصفهان و قم هم، همين بود.
هنگامي كه ايشان به تهران آمد، بيشتر تلاششان در جهت مسائل فرهنگي بود، كه اگر ريشههاي اعتقادي محكم و عميق شود در مديريت نقش اساسي خواهد داشت. در يكي از منازل كه جلسات هفتگي برگزار ميشد (خيابان زيباي الان) ايشان از يكي از خطبههاي نهجالبلاغه در جهت نياز جوانان استفاده كرد و متذكر شد كه شما بايد نياز جوانان را بررسي كنيد و هيچگاه با امر و نهي، نميتوانيد جوان را كنترل كنيد.
جوان اقتضاي جواني دارد و جاذبههايي دارد. شما كه مسئوليت هدايت اين جوانان را بر عهده داريد، وقتي10 تا امر ونهي را جلوي پاي آنها قرار ميدهيد، در كنار آن به دنبال درست كردن فضاي فرهنگي صحيح براي آنها هم بودهايد؟ زمينههاي فكري آيتالله بهشتي، فضاسازي بود، فضاسازياي كه بتواند ريشههاي اعتقادي جوان و جامعه را محكم كند. ارتباطات ايشان با هيئتهاي موتلفه افزوده ميشد و تلاش ايشان و افراد ديگر همچون شهيد مطهري اين بود كه عمق اين بينش اجتماعي را افزايش دهند و به واقعيتها نزديك كنند.
تلاش آن روز ما براي حركتهاي سياسي پسنديده و جوانان و دستگاههاي فلسفي و حوزوي بود و سعي داشت آنها را به سمت خود جلب كند. ريشه اصلي اين حركتها، همانطور كه گفتم هيئت مؤيد بود كه بعد هم مسئله تقليد مطرح شد و ارتباطاتي با حضرت امام برقرار شد. يكي از مسائلي كه مجموعه برادران را بيشتر در استحكام اين ارتباط مقيد كرد اين بود كه بعد از رحلت آيتالله العظمي بروجردي، دستگاه تمام تلاش خود را داشت تا به جايگاه حضرت امام آسيب بزند.
به عنوان نمونه بعد از آيتالله بروجردي، بعضي از روزنامهها (كيهان و… )، عكس برخي مراجع را در صفحات اول خود ميزدند و معرفي ميكردند. يك جلسه در همان روزهاي اوليه، يك عكس از حضرت امام منتشر شد و بعد هم كلاً عكس امام حذف شد. آنها از مراجع ديگر تقدير ميكردند و سعي داشتند در جامعه براي مقلدين زمينهاي را ايجاد كنند.
هيئت موتلفه بعد از تشكيل و قبل از آن هيئت مؤيد در مورد برخي مسائل شرعي به خانههاي علما ميرفتند و راجع به مسائلي كه بعد از رحلت آقاي بروجردي به وجود آمده بود و فشاري كه دستگاه طاغوت براي انتقال مرجعيت از تهران به نجف داشت، صحبتهايي ميكردند. اين حركتها باعث به وجود آمدن جرياناتي در جامعه شده بود.
برادران با توجه به فضايي كه دستگاه اطلاعات و امنيتي روز داشت، مراجعات خود را به روحانيون و بيوت افزايش دادند. در اين مراجعات، هنگامي كه برادران خدمت حضرت امام ميرسيدند و مسائل مختلف را به منظور دريافت راهنمايي از حضرت امام، خدمت ايشان مطرح ميكردند ميديدند، اصلا بينش و برداشت و پاسخ امام به سئوالات، در مقايسه با ديگران متفاوت است و همين امر هم موجب استحكام بيشتر روابط شد. بعد از تشكيل هيئتهاي موتلفه، ارتباط نزديك با حضرت امام در مراودات سياسي – اجتماعي پيدا شد تا اينكه حضرت امام(ره)، سه گروه موتلفه را با يكديگر آشنا كردند و اين سه گروه فعاليتهاي خود را با يكديگر آغاز كردند. طبيعي است كه اين حركت موجب شد پيوند و اعتقادي كه همه عزيزان به مبارزات سياسي داشتند، با حضرت امام افزايش و استحكام بيشتري پيدا كند.
*بعد از تشكيل هيئت موتلفه، شما چه وظيفهاي در اين هيئت داشتيد؟ جايگاه تشكيلاتي شما چه بود؟ *بعد از اينكه من از طريق آقاي عسگراولادي و آقاي شفيق با اين هيئتها آشنا شدم و هسته اصلي اين هيئت شكل گرفت. سپس گروههاي ده نفري تشكيل شد كه لازم بود براي ارتباط ميان گروهها، رابطي وجود داشته باشد. اين رابطها در جلسات ده گانهاي كه برگزار ميشد، پيوندهاي لازم را ايجاد كردند.
جزوات آموزشي كه در حوزهها تهيه ميشد با عنوان “انسان و سرنوشت” بود و علاوه بر اين مقالاتي بود كه حضرت آيتالله مصباح يزدي با عنوان “انقلاب تقوا” داشتند. گروه شوراي روحانيت موتلفه كه شهيد بهشتي و شهيد مطهري، مرحوم حاج شيخ احمد مولايي و آيتالله انواري و شهيد باهنر، بودند، جزوات آموزشي از طريق اين افراد تدريس ميشد.
مقالاتي از بيانات آيتالله مطهري و آيتالله مصباح يزدي در حوزهها، تدريس ميشد و گروهي به عنوان سخنران، جلسات را اداره مي كردند و همين مباحث، جزو مباحث تنظيمي و آموزشي آنها بود.
*چه اتفاقي افتاد كه موتلفه كه آن قدر كار آموزشي ميكرد، به مرحلهاي رسيد كه كار مسلحانه ميكرد؟ ورود شما به فعاليتهاي مسلحانه چگونه بود؟
*ارتباطات با حضرت امام موجب شد كه بينش سياسي – اجتماعي اين مجموعه نسبت به قبل تفاوت زيادي كند. اين تفاوتها در مسائل مختلف اجتماعي بود. حضرت امام(ره) هميشه ميگفتند: برويد مسائل را با مردم در ميان بگذاريد.
يعني امام آشنا به خصوصيات اجتماعي بودند كه دستگاه طاغوت با ابزارهاي خود، مردم را از مسائل اجتماعي و واقعيات آن غافل نگه داشته و مردم فريب ظاهر را ميخورند و با خيانتهاي آنها عميقا آشنا نيستند. بنابراين از اولين نكات مورد تاكيد ايشان در جلسات اين بود كه مردم را آگاه كنيد.
جمعيتهاي هيئتهاي موتلفه اسلامي در زمينه وظيفهاي كه مرجع مشخص كرده بود، ارتباطات مردميشان افزايش پيدا كرده بود. از آن طرف، حضرت امام با ارتباطات و حضور خود، آشنايي عميقتري نسبت به خيانتهاي دستگاه و نظام و عوامل اينها و مصوبات آن روز مجلس و دولت كه متاثر از خاندان پهلوي بود، ايجاد كرد.
اين آشنايي از طريق امام به مردم انتقال پيدا ميكرد. انتقال واقعيات و خيانتها باعث شد تا نظام هرچه بيشتر تلاش كند اين دستگاهي را كه با مرجعيت و بخصوص حضرت امام ارتباط دارد، به هم بزند. دستگيريهاي زيادي از علما، دانشجويان، كسبه و… انجام شد، ضمن اينكه آنها مصوبات محرمانهاي با صورت ظاهر در مجلس داشتند.
اين مصوبات تلاش ميشد خدمت مقام معظم رهبري و حضرت امام و مرجعيت، به صورتي قرار گيرد. از جمله اين مصوبات، قانون كاپيتولاسيون و قبل از آن، انجمنهاي ايالتي و ولايتي و مسائل مشابه آن مصوّبه قانون كاپيتولاسيون در مجلس بود و همه تلاش آنها اين بود كه اين مصوبه به بيرون مجلس انتقال پيدا نكند.
ما از طريق كانالي توانستيم اين مصوبه را به دست امام برسانيم، چرا كه حضرت امام قصد داشتند اعلاميهاي را صادر كنند و لازم بود اين اعلاميه مستند باشد. در قسمت بايگاني مجلس، برادران هيئت موتلفه توانستند با فردي ارتباط برقرار كنند و بنده مسئول گرفتن اين مصوبه به صورت شبانه شدم. در آن زمان توسط ارتش و ساواك، مراقبت شديدي از مجلس انجام ميشد. ضمن اينكه مجلس هم مستقيما نظارت داشت.
آن فرد كه نامش عراقي بود از بچههاي عينه ورزان دماوند بود كه با ما همكاري كرد و حتي بعضي اعتقاد داشتند كه او با ساواك هم ارتباطاتي دارد، بنابراين ارتباط با چنين فردي با توجه به مراقبتهايي كه در آن روز توسط دستگاههاي ساواك و نهادهاي امنيتي انجام ميشد، بسيار مشكل بود.
من مصوبه را از او گرفتم و از مجلس بيرون آمدم. آقاي عسگراولادي، آقاي شفيق و چند تن ديگر بيرون از مجلس منتظر من بودند و صحبتهايي شد در مورد اينكه چه كسي اين مصوبه را نزد حضرت امام(ره) ببرد و نهايتا قرار شد كه من شبانه اين مصوبه را نزد امام ببرم.
دستگاه ساواك تمام تلاش خود را داشت كه اين مصوبه پنهان بماند، ولي صدور اعلاميه از طرف امام و فرم پخش كردن اين مصوبه، شگفتي زيادي داشت. فرداي آن روز ديدند كه مصوبه كاپيتولاسيون در همه جا پخش شده و اولين بازخورد آن بود كه به طور مستقيم با حضرت امام مقابله كنند.
دستگيري دوم ايشان و تبعيدشان به تركيه، از پيامدهاي اين مسئله بود. علاوه بر اين، آنها پس از تبعيد امام، محدوديتهاي شديد و آن چنان خفقاني ايجاد كرده بودند كه بدون اغراق، هيچ مبارزي را نميشد پيدا كرد كه مايوس نشده باشد. لذا شرايط موجود جامعه بعد از تبعيد حضرت امام(ره) موجب شد هيئتهاي موتلفه اسلامي به اين فكر بيفتند كه غير از فعاليتهاي سياسي و رشد بينش اجتماعي مردم، نياز است كه كار نظامي انجام شود و بين خود عزيزان گروهبنديهايي انجام شد.
كساني كه قرار شد در حوزه سياسي و نظامي فعاليت كنند، از هم تفكيك شدند و بنده جزو كساني بودم كه قرار شد در حوزه نظامي هم فعاليت كنم. در حوزه نظامي از جمله فعاليتهايي كه انجام دادم، شناسايي حسنعلي منصور، تهيه اسلحه و شناسايي علم و رفتوآمد شاه بود.
اين حركت مسلحانه ابتدا قرار بود روي شخص شاه صورت گيرد كه دليل اصلي آن هم اهانت و هتك حرمت علني به مرجعيت و روحانيت بود. اين عمل حتي مخالف قانون اساسي آن زمان بود. البته فراگيري چشمگير و روزافزون نهضت روحانيت در بين مردم به رهبري حضرت امام ، موجب شده بود كه دستگاههاي امنيتي در داخل و عوامل اطلاعاتي اسرائيل و آمريكا هشدارها، تذكرات و اطلاعات لازم را درباره شروع اين رشد فزاينده مسلمين مبارز و متعهد در اختيار شاه و اطرافيانش قرار دهند.
بنابراين رفت و آمدهاي شاه تحت كنترل شديد قرار گرفت و اين مسئله را به خوبي مي دانستند كه تبعيد امام انعكاس زيادي را در پي خواهد داشت. همان طور كه در تبعيد اوليه امام خيلي از حقايق براي آنان روشن شد. زماني كه امام در پانزده خرداد توسط عوامل رژيم ستم شاهي دستگير شدند بيان راديو و جرايد به صورتي بود كه احتمال داده ميشد، خداي نكرده ممكن است نسبت به امام تصميمات حادي گرفته شود.
من به اين دليل اين مسائل را مطرح كردم كه كاملاً فضاي ان زمان را ترسيم كنم و نشان دهم چه فضاي رعب و وحشتي بر جامعه حاكم شده بود. در اين فضا تمام گروههايي كه در آن روز ادعاي مبارزه مي كردند به صورتهايي خودشان را كنار كشيده بودند و اين نهضت روحانيت بود كه به رهبري امام دست به فعاليت سياسي و شكستن جو رعب و وحشت زد.
همين برادران نيز در كنار روحانيت با تمام وجود به عنوان يك وظيفه شرعي و امري عبادي در راستاي پيروي از مرجعيت، كوچكترين فرصتي را در راه مبارزه و كمك به نهضت از دست نميدادند و البته اعدام انقلابي منصور نقش مؤثري در شكستن جو خفقان و وحشت داشت.
*درباره اين اقدام به دنبال مجوز شرعي هم رفتيد؟
*اين البته وظيفه گروه ديگري از برادران بود، در آن زمان كه هيئتهاي موتلفه تشكيل شد، در مسائل شرعي از سوي امام افرادي معرفي شدند. در هيئتهاي موتلفه با مشورتهايي كه با روحانيون انجام شد، با هدف شكستن فضاي خفقان، يك شاخه نظامي براي مقابله با اين فضا ايجاد شد.اصولا بعد از مشورت با روحانيون تصميم گرفته شده بود كه دو گروه سياسي و نظامي در هيئتهاي موتلفه ايجاد شود.
در زماني كه برنامهي ترورمنصور طراحي مي شد، تاييد مراجع از جمله آيتالله ميلاني براي انجام اين اقدام انقلابي اخذ شد. در اين زمينه به دليل ارتباط نزديكي كه با دكتر بهشتي به عنوان نماينده امام داشتهايم، از ايشان در خصوص اين اقدامات اطلاعاتي را كسب كرديم و براي برطرف كردن دغدغهي ذهني از ايشان در اين باره سئوال كرديم كه ايشان منعي در اجراي اين احكام بيان نكرد.
احساس بنده نسبت به نظر امام خميني اين بود كه ايشان نظر منفي نسبت به اين جريان ندارد، لذا در اجراي آن حكم كه راهي براي فرار از خفقان آن زمان بود. از آيتالله ميلاني فتوي گرفتيم. رژيم و مخالفان انقلاب به بهانه تضعيف وجهه روحانيت در ميان مردم دست به تخريب زدند، لذا بخارايي و افرادي كه بازجويي شدند اعلام كردند كه فتوي اين كار را از حاج مرحوم آيتالله شيخ جواد فومني گرفتهايم كه ايشان چند روز قبل از اين جريانات مرحوم شده بودند.
*لطفا از چگونگي دستگيريتان بفرماييد.
*بعد از اعدام حسنعلي منصور، برادران دستگير شدند. آنها نتوانستند از طريق اعتراف اين كار را انجام دهند، لكه از طريق شناسايي خانواده برادران، نفود كردند و آقاي بخارايي، نيكنژاد، هرندي، حاج صادق اماني و آقاي عراقي و ديگران را دستگير كردند.
بنده به خوزستان رفتم و بعدا طوري برنامهريزي شد كه به عراق بروم، اما در آن شرايط احساس كردم حضورم در داخل واجبتر است. بنابراين از اهواز برگشتم و با يكي از برادران قراري گذاشتم ولي وقتي به فضاي قرار رسيدم، متوجه شدم منطقه بسته است و به محل قرار نرفتم و مسير خود را ادامه دادم. بنز شهرباني مرا دستگير كرد و حكم حبس ابد براي من تثبيت شد.
در واقع من آخرين نفري بودم كه دستگير شدم. مرا مسئول گروه انتقام ناميده بودند. نزديك 13 سال، آقاي عسگراولادي، آقاي اماني و آيتالله انواري و بنده در قبل از انقلاب در زندان بوديم. دادستان ارتش، گروه ما را گروه انتقام ناميده بود. نام گروه اعدام انقلابي را هم گذاشته بود گروه ترور و امثالهم.
*وظيفه گروه انتقام چه بود؟
*موقعي كه برادران دستگير شدند، بازجوئيها انجام و وارد مرحلة دادگاه شديم. در كيفرخواست، دادستان، ما13نفر را از نظر فعاليت و موضوع فعاليت به سه گروه تقسيم كرده بود. اسم يك گروه را گذاشته بود گروه ترور كه عوامل اجراي اعدام انقلابي منصور بودند. مرحوم بخارائي و نيكنژاد و هرندي و حاج صادق اماني جزو اين گروه بودند. اسم يك گروه را گذاشته بود گروه فتوا و اعلاميه مثل مرحوم آيتالله انواري، مرحوم حاج احمد شهاب و تعدادي از برادرها و اسم يك گروه را هم گذاشته بود گروه انتقام.
در اين گروه كل تجهيزاتي كه در مورد نياز بودند، تهيه ميشدند، يعني تهيه اسلحه، شناسائي افراد و رفت و آمدها توسط اين گروه صورت ميگرفت. طبيعي بود كه بايد پيشبيني نيازهائي چون اسلحه، مواد انفجاري و نارنجك ميشد. تهيه و طراحي براي رفع اين نيازها موجب شد كه ارتباط بنده با شهيد عراقي و شهيد حاج صادق اماني افزايش پيدا كند.
*تقسيمبنديهاي دادستان چقدر با واقعيت تطبيق داشت؟
*اين تقسيمبنديها را دادستان بر اساس آنچه كه در پروندهها آمده بود، انجام داده بود. البته برادران نهايت دقت را در حفظ اطلاعات كرده بودند. در گروه انتقام به عنوان متهم رديف اول، اسم بنده را نوشته بودند و متهم رديف دوم شهيد عراقي بود!
*آيا بعدها،يعني پس از آزادي از زندان، فعاليت ديگري هم در اين شاخه داشتيد؟
*يادم هست كه حضرت امام اعلاميهاي درباره چهلم شهداي تبريز داده بودند كه بازار بايد تعطيل شود و تمام تلاش ساواك، اطلاعات شهرباني و نظام طاغوت اين بود كه بهويژه بهخاطر حساسيتي كه به وجود آمده بود، عكسالعمل نشان بدهد و قدرتنمائي كند و بازار تعطيل نشود، لذا برادران تشكيل جلسه دادند و ضرورتها را بررسي كردند و تصميم گرفتند براساس اطلاعاتي كه مستقيم و غيرمستقيم دريافت كرده بودند، طرحهائي را كه دستگاه براي مقابله با اين تعطيلي ريخته بود، به هم بزنند و هرطور شده بازار تعطيل شود، لذا تصميم گرفتيم مواد منفجرهاي را تهيه كنيم و در بازار مورد استفاده قرار دهيم بي آنكه تلفاتي بدهد.
مقداري باروت تهيه كرديم و بعد بحث بستهبندي اينها مطرح شد. خيلي فكر كرديم كه چگونه از اين مواد استفاده مطلوب كنيم. شهيد عراقي در خيابان دولت، سه راه نشاط منزلي دو طبقه داشت كه وسط بيابان بود. با ايشان كه تماس گرفتيم، گفت: “بهترين راه اين است كه بيائيد منزل ما، چون هرجا برويد، ممكن است از نظر مراقبت و كنترل رفت و آمدها نتوانيد بر شرايط، مسلط باشيد، ولي چون منزل من وسط بيابان است و در اطراف آن فضاي مسكوني نيست، راحت ميشود رفت و آمدها را كنترل كرد”.
شبانه رفتيم منزل ايشان. بنده بودم و شهيد عراقي و حبيب ايپكچي و تقي كلافچي. شب به منزل ايشان رسيديم. مواد موردنياز براي بستهبندي آماده شده بود. رفتيم روي پشت بام و اين وسايل را آماده كرديم. يك نوع بمب صوتي بود. تا ديروقت اين كار انجام و بستهها آماده شدند.موقعي كه اين نارنجكها و سه راهيها ساخته شدند، باز خود شهيد عراقي بود كه اينها را توي ماشين جيپ گذاشت و با هم به خيابان خاوران و طرفهاي هاشمآباد رفتيم تا قدرت صداي اينها را امتحان كنيم، ضمن اينكه در قاسمآباد يك پاسگاه ژاندارمري بود و بايد به گونهاي عمل ميكرديم كه كسي دچار آسيب نشود. اعلام شده بود كه بازار بايد فردا ببندد. من اين وسايل را بردم منزل و صبح زود برديم بازار. مرحوم عراقي هماهنگ كرده بود.
بستهها را برديم اول دالان سراي حاج حسن كه مرحوم حاج محمد متين و آقاي حاج محمود مقدسنژاد در آنجا يك مغازة شريكي داشتند. گمانم در كار حوله و اين چيزها بودند. مواد ساخته شده را برديم و در محل مورد نظر گذاشتيم و عدهاي از برادرها وظيفه توزيع اين مواد را به عهده گرفتند. از آن طرف سرهنگ طاهري، رئيس كوماندوهاي شهرباني كه آدم بسيار جلادي بود، همه نيروهاي شهرباني را موظف كرده بود كه از بسته شدن بازار ممانعت به عمل آورند.
مغازهدارها كركرهها را بالا نكشيده بودند، اما شهرباني، كلانتري و ساواك منطقه بازار تهديد كرده بود كه اگر مغازهها را باز نكنند، برخورد شديد خواهند كرد. بعضي از مغازهدارها از برادران انقلابي بودند و اين تهديدها هيچ اثري روي آنها نداشت و رفته بودند، اما عدهاي هم پشت در مغازههايشان مانده بودند. سرهنگ طاهري و معاونين او و كوماندوها ميآمدند و وارد بازار ميشدند و با تهديد، مغازهدارها را وادار ميكردند كه مغازهها را باز كنند و قفل بعضي از مغازهها را هم ميشكستندكه به هرنحو ممكن اعتصاب را بشكنند.
از اين طرف اينها ميآمدند و از آن طرف برادرها ميرفتند و با اين بمبهاي صوتي در جاهاي ديگري عمل مي كردند و عملا تا ظهر بازار بسته ماند و هيچ داد وستدي انجام نشد. ماموران رژيم، آن روز نتوانستند حتي يكي از برادرهائي را كه بازار را به تعطيلي كشاندند، دستگير كنند. به هرحال كيفيت كار مرحله به مرحله بررسي و طراحي ميشد.
*گويا شما در گروه انتقام به گامهاي جلوتري هم در ساخت مواد منفجره رسيده بوديد؟
*آخرين مرحلهاي كه طراحي شد، ساخت نارنجك جنگي بود. حاج اسدالله صفا در خيابان خاوران تراشكاري داشت. با كمك ايشان و شهيد عراقي و بنده پوسته يك نارنجك جنگي را آماده مي كرديم. پس از دستگيري، قالب كامل شده نارنجك جنگي با تمام خصوصياتي كه يك نارنجك جنگي دارد و اين گروه، همه طراحيهايش را كرده بود، همراه با چمدان حاوي اسلحه كشف شد!
*اين اقدامات در بازجويي براي ساواك مشخص شده بود؟
*بعد از اينكه من دستگير شدم، با كمك حق تعالي در بازجوييها متوجه شدم كه در زير شكنجه احياناً چه كساني چه مطالبي را بيان كردهاند. آن وقت بر اساس ويژگيهايي كه توي بازجوييها ميشد اعمال كرد يكسري از مطالب را ميگفتيم و يكسري ديگر را انكار ميكرديم.
طبيعي است كه برخورد و شكنجه و … هم نقل و نبات كار بود. مثلا من از تهران يك اسلحهاي تهيه كرده و در اختيار گروه گذاشته بودم كه هيچ كس از مسير تهيّه آن اطلاعي نداشت؛ يعني آن طريقي كه تعدادي اسلحه تهيه شده بود و در پرونده مطرح بود غير از اين طريق بود.
در بازجوييها برادران عزيزمان را ميزدند و ما را هم به همين ترتيب بازجويي ميكردند كه اين اسلحه از كجاست؟ چون من اطمينان داشتم كه آنها هيچگونه اطلاعي از اين موضوع ندارند، بنابراين از نظر من قطعي بود كه هيچكس نميتواند اطلاعاتي را در اين ارتباط مطرح كند. دائم من را ميزدند و محل اسلحه را ميپرسيدند و من در جواب ميگفتم توي فلان بسته كه آن روز به فلان آقا دادم.
از جهت تعداد آن هم اظهار بياطلاعي ميكردم. اينها ميرفتند و ميآمدند و دوباره مرا شكنجه ميكردند كه اين اسلحه از كجا آوردهاي؟ در همين راستا افراد ديگر را هم مورد شكنجه قرار ميدادند تا از آنها اعتراف بگيرند و از طرف ديگر به سراغ شهيد عراقي ميرفتند و با اذيت و آزار ايشان اطلاعاتي را در مورد اسلحه جويا ميشدند.
يك روز نيكطبع كه از بازجويان مجرب سازمان اطلاعات شهرباني محسوب ميشد و در واقع نفر دوم سازمان اطلاعات شهرباني به حساب آمد من را از اتاق بازجويي با خودش چشمبسته بيرون برد و وارد اتاق ختائي رئيس اطلاعات شهرباني كل كشور كرد و چشم مرا باز كرد. اينها در بازجوييها هر چه ميزدند و ميگفتند مهدي عراقي يا محمد مهدي عراقي را ميشناسي من ميگفتم نه. در مقابل اين جواب نيز آنها ناراحت و عصباني ميشدند.
آن روز مرا به قصد روبرو كردن با شهيد عراقي به اتاق خطائي بردند تا تكليف اسلحه روشن شود. بعد از اينكه وارد اتاق شدم ديدم ميز كار ختائي در انتهاي اتاق بزرگي قرار گرفته و مرحوم شهيد عراقي نيز در كنار ميز نشسته بود. از در اتاق كه وارد شدم ديدم شهيد عراقي نشسته است. ختائي و نيكطبع هم چشم به صورت من دوخته بودند تا عكسالعمل مرا ارزيابي كنند. نيكطبع از من پرسيد : اين آدم را نميشناسي؟ در جواب گفتم : ميشناسمش.
چون فهميدم كه عراقي قبلاً گفته ميشناسمش. نيكطبع با فحاشي بامن برخورد كرد و گفت: “چطور پس ميگفتي او را نميشناسمش؟” در جوابش گفتم: “خب شما اگر به من ميگفتي معمار ميشناختمش.” لازم به ذكر است يكي از اسامي مستعار شهيد عراقي معمار بود. و اين لقبي بود كه كارگران آجرپزي روي ايشان گذاشته بودند. همانجا در اتاق ختايي شهيد عراقي را ديدم توجهم به دست راست ايشان جلب شد.
در واقع ناخن 2 انگشت از دست راست ايشان را كشيده بودند و آن را بسته بودند، من آن روز بسيار ناراحت شدم. خلاصه مطلب اينكه در همين اثنا كه در اتاق ختائي حضور داشتيم از فرصت استفاده كردم و شروع كردم دو، سه مطلبي كه فيمابين من و شهيد عراقي بود به آن صورتي كه در پرونده مطرح شده بود، بيان كردم تا سرنخ دست مرحوم شهيد عراقي بيايد. خطايي همانجا با داد و فرياد و فحاشي از نيكطبع خواست كه مرا بيرون ببرد. آنها نيز دوباره چشم مرا بستند و بيرون بردند تا موضوعي را منتقل نكنم.
*از دادگاه هم خاطره اي در ذهن داريد؟
*در دادگاه رسيدگي به ترور حسنعلي منصور، چه در محاكمه اول و چه در دادگاه تجديد نظر 2 تن از مهره هاي صد در صد وابسته به رژيم به عنوان رئيس دادگاه مسئول صدور حكم بودند. رئيس دادگاه بدوي سرهنگ بهرون بود كه بعد از اينكه رأي دادگاه را قرائت كرد، درجه اي به او داده شد و به نشان تيمساري ارتقاء پيدا كرد. در دادگاه تجديد نظر نيز بدترين و جاني ترين انساني كه آن روز در دادستاني ارتش فعاليت ميكرد، تيمسار سرلشكر عرب مسئوليت پرونده را بر عهده گرفت.

در همين زمان بود كه از طرف دستگاه به ما مراجعه كردند و گفتند كه شما بايد وكيل بگيريد. برادران با هم مشورت كردند و ضرورتي در گرفتن وكيل نديدند. آنها نيز ناچار شدند كه 4 وكيل تسخيري براي ما استخدام كنند. اين افراد عبارت بودند از تيمسار شايانفر، سرهنگ شاه قلي(كه بعضي ها آن روز مي گفتند احتمالاً بهايي بوده است)، سرهنگ رستگار و سرهنگ الهياري كه دادستان دادگاه مرحوم نواب صفوي بود. شاه قلي كه وكيل مرحوم احمد شهاب هم بود بلند شد و يكسري مطالب غير واقعي در دفاع از وي مطرح كرد. به طور مثال در مورد اعلاميه ها مي گفت او نفهميده و ندانسته مرتكب اين كار شده است و … مسائلي از اين قبيل كه معمولاً در دادگاهها براي اثر گذاري بر رأي حاضر مطرح مي باشد.

در اين هنگام بود كه حاج احمد شهاب از جاي بلند شد و از اعلاميه و كارهاي خودش دفاع كرد و به همين خاطر بود كه به 10 سال زندان محكوم شد. و الا اگر صرفاً به خاطر توزيع اعلاميه بود محكوميت اين چنيني نداشت و با يك دوره حبس شش ماه يا يكساله مسئله اش برطرف مي شد. دفاع جانانه او در دادگاه براي او يك حبس 10 ساله در زندانهاي مخوف رژيم شاهنشاهي را به همراه داشت.

*نگاهي هم به دوران زندان بيندازيم، يكي از چالش هايي كه در دوران زندان شما در ميان زندانيان سياسي پيش آمد، بحث تغيير ايدئولوژي سازمان مجاهدين بود كه بخش عمده اي از زندانيان سياسي با آنها همراه بودند، اين تغيير ايدئولوژي چگونه رخ داد و چه واكنش هايي در زندان داشت؟
*موقعي كه آقاي عسگراولادي، شهيد لاجوردي و بنده به زندان مشهد تبعيد شديم، در آنجا در كنار ردههاي بالاي منافقين از جمله مهدي ابرايشمچي، محمد حياتي، بازرگان، حسين آلادپوش، محمد صادق و سيدي كاشاني بوديم. اينها كساني بودند كه همزمان با ما از زندان تهران به زندان مشهد تبعيد شدند و در طبقه سوم بند 1 كه بوديم، دائما با هم در تماس بوديم، يعني سلولها به گونهاي بود كه رفت و آمد و اختلاط وجود داشت. خدا رحمت كند شهيد لاجوردي را و خدا نگه دارد آقاي عسگراولادي را، احمد حنيفنژاد مكرر بحثهاي طولاني با اينها داشت.
البته بحث اين هم مفصل است كه اينها اساسا چرا ميآمدند و بحث ميكردند و چه سوءاستفادهاي ميخواستند از اين جور كارها بكنند. در همانجا بود كه در سال 53 تغيير ايدئولوژيك سازمان اعلام شد و بعضي از اعضاي آن به ديگران اعتراض كردند كه: “چرا در اعلام اين مواضع شتاب كرديد؟ ميگذاشتيد كه ما تحت اين پوشش، به اثرگذاري خودمان در مورد نيروهاي جواني كه وارد زندان ميشدند، ادامه ميداديم و الان اين تغيير ايدئولوژيك، موجب يك سري مقابلهها با سازمان ميشود”.
ما با اين مسائل و با تفسير به رايهاي اينها كاملا آشنا بوديم. مرحوم عراقي و حاج هاشمآقاي اماني در تهران بودند و در جريان و روند اين موضوع قرار گرفتند. بعد اينها را از زندان قصر به بند 1 اوين آوردند و ما را هم از مشهد به تهران و به بند 2 بردند و بعد به بند 1 منتقل كردند. زنداني در طول روز فرصتهاي زيادي دارد و در آن بندها مباحث مختلفي مطرح ميشدند.
در بند 2 اوين مسعود رجوي، موسي خياباني، محمد حياتي، مهدي ابريشمچي و ردههاي بالاي سازمان منافقين بودند. شهيد رجائي هم در بند 2 بود. ما يافتههايمان را از زندان مشهد آورديم و با برادران در اوين مورد بحث قرار داديم. يادم هست شهيد لاجوردي ساعتها اين يافتهها را در موقع قدم زدن با شهيد رجائي به بحث گذاشت. ايشان تا اين زمان هنوز متوجه ماهيت اينها و سوءاستفادههايشان از نهضت نشده بود.
كلا اين مجموعه، اطلاعات كافي و نمونههاي شفاف و محكمي را در اختيار برادراني كه در بند 1 بودند، قرار داد. در زندان آيتالله مهدوي، آيتالله هاشمي رفسنجاني، آقاي منتظري، آيتالله طالقاني، آيتالله رباني شيرازي، آقاي كروبي و حاج شيخ حسن لاهوتي بودند. آقايان در اتاق بزرگي مينشستند و ما هم بوديم و بحث ميكرديم و يادم نميرود كه مرحوم طالقاني مكرر تاسف ميخوردند از اينكه نامشان مورد بهرهبرداري سازمان منافقين قرار گرفته بودند.
محمدي گرگاني چون در تغييرايدئولوژيك سازمان، موضع گرفته بود، رژيم، او را هم آورده بود به بند 1، ولي او هنوز متاثر از سازمان بود، هرچند به يك صورتهائي به رهبران منافقين نقد داشت كه جاي بحث مفصل دارد. در اينجا بود كه آقايان علما احساس وظيفه كردند و آن فتوا صادر شد، چون سازمان منافقين از نام اسلام سوءاستفاده ميكرد و جوانهاي مردم را ميفريفت. موقعي كه فتوا صادر شد، بزرگان و علما مباحث گوناگون و مصاديق بيشماري از التقاط منافقين را مطرح ميكردند.
واقعيت اين است كه صدور اين فتوا، آسيب جدي به سازمان منافقين زد و آنها به مقابله پرداختند و بيپروا ميگفتند كساني كه فتوا دادهاند ساواكي هستند. هيچ استدلال منطقي در مقابل اين فتوا نداشتند و فقط احساس جوانها را تحريك ميكردند.
*براي حسن ختام اگر خاطره اي در ذهن داريد بفرمائيد.
*عكسي از شهيدان محمد بخارايي، مرتضي نيك نژاد، رضا صفار هرندي، حاج مهدي عراقي و حاج صادق اماني وجود دارد كه زياد به نمايش گذاشته شده است و ان زماني است كه اين بزرگواران در دادگاه گرد هم جمع شده اند. به عكس كه دقت مي كنيد متوجه شور و نشاط عجيبي در چهره آنها مي شويد . اين نشاط دليل بر چيست؟ در حاليكه آنها در دادگاهي هستند كه در واقع يك بي دادگاه است و نتيجه ان هم مشخص است.
به نظر من دليل اصلي آن است كه با اطمينان خاطر اين راه را انتخاب كرده اند و شما زمانيكه اين نشاط و شادابي را مي بيني از آن لذت ميبري. رژيم شاه هم تلاش بسياري مي كرد تا اين افراد را در انتخاب مسير و هدفي كه پي گرفته اند، متزلزل سازد لكن به هيچ وجه موفق نشد اين مهم را به انجام برساند.
مرحوم بخارايي در آخرين دفاعياتش مي گويد: ” ناله را هر چند كه مي خواهم كه پنهان بر كشم سينه گويد كه من تنگ آمدم، فرياد كن” در شرايط آن روز دادگاه اين گونه صحبت كردن زمينه هاي اعتقادي بسيار بالايي مي طلبد و مي بينم كه با اين همه فشار ذره اي ترديد و خلل در اراده اين عزيزان ايجاد نشد. چرا مبارزين راستين عليرغم گرما و سرما و شكنجه ها و ناسزاها دست از مبارزه با ظلم و خدمت به اسلام بر نداشتند؟ زيرا راجع به كاري كه تصميم به انجام آن گرفته بود تحقيق كرده و آنرا با تمام وجود پذيرفته بود .
من به قشر جوان عرض مي كنم كه ما در مقابل مكتب وظيفه داريم. مكتبي كه معصومين با آن مقام والاي شان اينگونه بر روي آن سرمايه گذاري كرده اند تا به دست ما رسيده است. پس به خاطر دفاع از آن و ماهيت آن بايد تمام سعي و تلاشمان را به كار گيريم. هم اكنون شرايط خفقان وجود ندارد. پس عزيزان بايد تحقيق كنند و در رابطه با دين و مكتب اطلاعات كافي را بدست آورند و با اطمينان خاطر دست به انتخاب مسير بزنند. راه هدايت اين است كه انسان بتواند در خدمت اسلام باشد و با تمام وجودش انجام وظيفه كند.