(تذکر دردمندانه غلاج) درباره چشمه اعلاء به زبان دماوندی!

وبلاگ پستو نوشت:

“اگه يه خدا پدر بيامرز بيا جلوي اين خُنه سازياي بي حساب و كتاب و قطع درختاهاي زبون بسته رَ بَيره. و اين خنه سازيا رَ ببره گيلاوند، از اون طرفم بيا و به تيزاب و چشمه اعلا و رودافشون و درياچه و … برسه، راحت شهرمون تبديل به قطب توريستي ماشه كه بايد هم بباشه ولي به شرطي كه اماكن توريستيمونَ ول نكنيم تا داغون بباشن!
يه مثال بزنم! خوانسار! فقط يه چشمه (البته 4 تا چشمه مينه يه پارك) داره و مينه يه ماه هم لاله باژگون درميا! نه آبشاري، نه رودخُنه آنچناني، نه درياچه‌اي، نه غاري…! ولي چنان به شهر برسين، چنان هتلي بساختِن. چنان خيابوناشون تميزن. چنان به همون پارك سرچشمشون برسين. كه از كل استان‌هاي دور و بر ملت سرازيرن مينش! اما اين سرازير ببن باعث نبه به فكر پدرسُخته بازي و زمين خواري بفتن. دور وبر لاله واژگونشون حتي اجازه ورود ماشين و بكندن يه علف هرز داده نمباشه. رو تمام در خونه‌ها عكس لاله بزوئن و..”

tizab

نمایی از رودخُنه تیزآب (تیجو)

بازم خونه “غلاج” عابدون که مطلب فوقهَ باسه ما برفستائه؛ یعنی در بخش “نظر بدهید” زمین نائه. اگه هر کس یک صدم این غلاج دلش به حال دُماوند مِسوت، الان کار به اینجاها نمکشی. اما چه کنیم که این دور و زمونه همه دنبال منافع زودگذر خودشونن و سرنوشت شهرشون باسشون اَهمی نداره. ما امیدواریم امثال غلاج یا نویسندگان ببلاگ هایی مثل “دُماوندک؛ نجات دهندگان زمین” روز بَ روز بَ تعدادشون افزوده بباشه، بلکه زیبایی و فضای سُوز یعنی همون فضای سبز شهرمون از بین نشو.

به نظر ما هم هر گونه ساخت و ساز در دُماوند باید با توجه به حال و هبای ییلاقی شهر انجام بباشه. و گر نه ظرف چند سال آینده طبیعت بکر شهر از دست مِشو.

ما ضمن تشکر از غلاج فقط مخیم یک سوال از ایشون باپرسیم و اُون که مین این همه اسم چرا اسم “غلاج” رَ انتخاب کده. البته ما طرفدار یک همچن خلاقیت هایی هستیم، اما غریب نیین، این اسم ما رَ به یاد یک حکایت دماوندی در مورد وفور القاب در شهر ما بنگست که محض تنوع ذیلا درج مُنیم.

البته مدونین که این فقط جنبه طنز و سرگرمی داره و خدایی نکرده نمخیم به کسی توهین بباشه، ضمن این که بالاخره ذوق دُماوندیه که نمشاس کاریش بکدَن!

موئن زمانی یک تهرونی میا به یکی از محله های دُماوند دنبال یک نفر مگرده. خلاصه بامپرسه مثلا آقای شادمهر کُجه درن؟ طرف جُواب مده: “آهان فرشاد گربه رَ مویی، بشو جلوتر سر کوچه از مغازه غلام اسبی سوال کن، اُون مدونه.” یارو مشو از غلام اسبی سوال مُنه فلونی کُجه دره، یارو جواب مده: “الان بیرون مغازه دبو داشت با افشین پلنگ صحبت مکد.” یارو مشو از پلنک بامپرسه، پلنگ بهش موئه اگه سریع بدویی بهش مرسی الان با هادی خرسک بشو سربالایی!” طرف که داشت حوصلش سر مُشو مگو: “ببخشید، بالاخره اینجا شهره یا باغ وحش؟!!”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا