دیوان نورس دماوندی به دماوند رسید

دیوان نورس دماوندیبه گزارش تارود به نقل از هفته نامه فرهنگی اجتماعی ره آورد شرق استان تهران؛ حدود بیست و یک سال قبل بود در اولین شماره فصلنامه ره آورد در زمستان 72(خبر را از اینجا بخوانید) که محمدحسین خان نورس دماوندی را به عنوان شاعر دماوندی معرفی کردیم. از آن رو که نگارنده شاعری را به چیره دستی و مهارت و احاطه ی وی بر معارف عرفانی و صنایع و فنون ادبی نیافته است. در آن مقاله گفته بودیم که:

«محمدحسین از زادگاهش (دماوند) در جوانی به اصفهان رفت و صائب تبریزی را مراد خود یافت، صائب نیز او را مناسب حال خود. بدین سبب تربیت و تعلیم وی پرداخت و وی را به ملازمت و همراهی محمدزمان خان توصیه کرد. نورس همراهی و مصاحبت وی را قبول کرد، لیکن در این راه چندان نپایید.»

صاحب تذکره ی حزین وی را چنین معرفی می کند:

« نورس دماوندی، محمد حسین نام داشت. خط نستعلیق را نیکو می نوشت. خاصه هرگاه قلمش اندکی خفی بود. به شاعری مشهور بود و عمری به آن پیشه مغرور و از اماثل خود کمی نداشت.»

از دیوانش گفتیم که در کتابخانه موزه ی بریتانیا به شماره 3644.or نگهداری می شود.

دیوانش را به خط خودش نوشته است  در سه هزار و پانصد بیت؛ خطی خوش و چشم نواز. از وی یک نسخه ی قرآن مجید با قلم نستعلیق در کتابخانه ملی تهران موجود است و یک نسخه نیز تذکره ی شاه طهماست صفوی به قلم نیم دو دانگ متوسط، در همان کتابخانه و مرقعی دیگر به قلم دو دانگ و کتابت متوسط از وی موجود است که مرتبط به سال 1088 می شود.

از تاریخ تولد، خانواده، زادگاه و روستا یا محله و علت مهاجرت وی خبری نداریم. این قدر هست که تا سال 1105 می زیسته است که تاریخ برخی اشعار اوست.

پس از مدتی پیگیری توسط دفتر میراث مکتوب موسسه فرهنگی امام رضا (ع) سرانجام اسکن نسخه دیوان نورس از کتابخانه مزبور خریداری شده و هم اکنون در دسترس این دفتر قرار دارد.

این نسخه که تذهیب و کتابت آن کار محمدحسین نورس است دارای دهها قصیده و غزل و ترکیب بند و مثنوی کوتاه، قطعه و رباعی است. قسمتی از دیوان وی نیز به نام «مطالع» و «متفرقات» و «منشات» می باشد. قصیده هایش در ستایش ائمه اطهار بویژه حضرت علی بن موسی الرضا (ع) است. و تعدادی نیز در مدح امرای زمان خودش. غزلیاتش سخت دلنشین و جذاب است و رایحه صائب تبریزی و طالب آملی و بیدل دهلوی و محمدزمان را با خود دارد.

برآنیم تا در اولین فرصت به چاپ و نشر این اثر ارزشمند و میراث گرانسنگ فرهنگی بپردازیم و آن را در اختیار دوستداران ادب و علاقمندان فرهنگ این دیار قرار دهیم.

شایسته است در این شماره از دو نفر سپاس وافر خود را اعلام دارم؛ آقای جلال مقتدایی فرزند مرحوم آقاشیخ محمدحسین مقتدایی که اینک ساکن انگلستان هستند و مدت طولانی پیگیر خریداری و انتقال آن به دست ما شدند و نیز جناب آقای محمد آقایی که پیگیری های چندین ساله زمینه ی این توفیق ارزشمند را فراهم ساختند.

در این شماره شما را مهمان چند غزل ناب از نورس می کنیم:

دل پر آبله ام باده کش زیاد لبی شد

مرا به خلوت اندیشه، شیشه شیشه شراب است

که جزء جزء سخن پیشه، شیشه شیشه شراب است

ز لعل می کشی اندیشه، شیشه شیشه شراب است

خیال نشاء در این شیشه شیشه شراب است

حباب قلزم اندیشه شیشه شیشه شراب است

سفینه های سخن پیشه، شیشه شیشه شراب است

کلید میکده طبع ماست ناخن دقت

که زخم کاری این شیشه شیشه شراب است

دل پر آبله ام باده کش زیاد لبی شد

به رنگ نار در این شیشه شیشه شیشه شراب است

ببین که نشاه لعل لبش چه مرتبه دارد

که از غمش به رگ و ریشه شیشه شیشه شراب است

مدام مستی ما گل کند ز باده ی فکرت

هزار پیشه ی اندیشه شیشه شیشه شراب است

مده چو شبنم گل ساغر حضور خود از کف

چو غنچه با خس این پیشه شیشه شیشه شراب است

در غم عشق تو…

تا به لب بحر از سرشکم اخگر تب خاله داشت

حلقه ی گرداب رقص شعله ی جواله داشت

از هجوم حسرت آن نوبهار سرو و گل

اشک در مژگان گره چشم چمن از ژاله داشت

در غم عشق تو از خونابه نوشان چمن

شاخ گل زخم نمایان داغ سودا لاله داشت

امشب از اقبال مستی خال هندوی لبت

در شکر زار تبسم خطه ی بنگاله داشت

بی تو شب در پرده ی تاثیر اخقان دلم

چون جرس فانون شمع محفل من ناله داشت

اشکم از مژگان چو کرد آن سرمه سا نرگس روان

چشم تا می کرد کار این کار و ان دنباله داشت

نورس امشب بر سپهر دلبری در موج نور

ماه او از حلقه های زلف مشکین هاله داشت

 دیوان نورس دماوندی

بنده ام نورس دماوندی

آن شکر پاره ی خراسانی

گشت خاطر شکار یک چندی

گفتمش از کدام سلسله ای

از کجایی و از چه پیوندی

گفت ازقندی ام چه می پرسی؟

گفتمش راست گفتی از قندی

گفت من نیز پرسمت گفتم

بنده ام نورس دماوندی

خنده ی زخم دل ما

امشب از شمع مجالش بزم چشمم روشن است

خار مژگان را گل خورشید در پیراهن است

در چمن بی سایه ی شمشاد رنگین جلوه اش

خنده ی گل آتش غم را نسیم دامن است

چون رود بیرون ز گلزار آن بهار رنگ و بو

غنچه با منقار بلبل همزبان در شیون است

از ملاحت تا لب لعل تو آمد در خیال

خنده ی زخم دل ما در نمک افشاندست

ترک اسباب تعلق کن که در معراج قرب

پای همت لنگ، عیسی را ز خار سوزن است

گوهری باشد صدف پرورده ی دریای دل

قطره ی اشکی که غم را تکمه ی پیراهن است

بی قراری های ما ”نورس” نه از دلسمتگی است

هر طپیدن بر دو عالم آتشین افشاندن است

شاگرد شد، استاد شد

دل به سودای غم او بنده شد آزاد شد

یافت کُنج حُسن را ویرانه شد آباد شد

از غزال چشم پرکار تو صید لاغرم

وحشی آمد رام شد نخجیر شد صیاد شد

کرد دل مشق نگاه از نرگسش آیینه وار

ساده شد پُرکار شد شاگرد شد استاد شد

سبزه ی خط بر لب لعلش دل صد پاره

مرهم زنگار شد شمشیر شد جلاد شد

داغ دل از ناخن مژگان آن شیرین دهان

بیستون شد جوی خون شد تیشه شد فرهاد شد

عقده دل در دل مومینم از موی میان

کوه ایمان شد کمر شد خاره شد فولاد شد

بی نسیم غنچه اش ”نورس” مرا برگ و نوا

دود دل شد موج خون شد ناله شد فریاد شد

 ======

حمید مشهدی آقایی

======

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا