آزاده‌ای که بر سرمزار خودش رفت/ وقتی فاصله‌ات تا مرگ تنها 5 درصد است

تارود– در این اندیشه بودم که در طلوع آفتاب 26 مرداد ماه دماوند چه چیزی را باید به یاد بیاوریم. ناگهان عروج سرافرازانه آزادگان در ذهنم تداعی شد. قلم در دست گرفته و با نوای حق تصمیم به نوشتن خاطرات این بزرگ‌مردان دین و انقلاب شدم، هر چند ایثار و شهامت این بزرگ اندیشان وصف نشدنی است.

زبان و قلم از گفتن و نوشتن این رشادت‌ها ناتوان است. به سراغ محمدعلی قاسمی، شهید زنده‌ای که پس از بازگشت ابتدا بر سر مزار برادر شهیدش می‌رود، اما با قبری که نام و نشانی خودش روی قبر حکاکی شده بود مواجه می‌شود.

آزاده محمدعلی قاسمی

او با کوله باری از جراحت به میهن اسلامی بازگشته که هرروز معنی شهادت و طعم شهادت را می‌چشد.

محمد علی قاسمی جانباز 35 درصد، نام پدر ابوالقاسم و نام مادر آمنه، شیرمرد جنگ تحمیلی است که در سال 1346در تهران دیده به جهان گشود. مادرش نامش را محمد علی گذاشت تا امین گفتار و صادق و با رفتار نیکو لقب پیامبر خود را حفظ کند.

زمانی که جنگ می‌شود برحسب وظیفه و پیروی از  ولایت و غیرتمندی کار و تحصیل را رها کرده و  در ۱۶سالگی به جبهه‌های حق علیه باطل راهی ‌می‌شود.

محمد قاسمی در حین دفاع از میهن بعد از ۴۴ ماه حضور در جبهه، به اسارت دشمن در آمده بود و به علت فعالیت معنوی این جانباز حزب بعث از دادن نام وی به صلیب سرخ خودداری می‌کنند و سعی در کشتن وی در زندان‌های عراق داشتند.

محمد علی قاسمی به همره پدر و مادر
محمد علی قاسمی به همره پدر و مادر

بعد از اتمام جنگ دشمن سعی در نابودی و محو این جانبازان داشته که محل نگهداری این عزیزان توسط یک سرباز به صلیب سرخ افشا و بلافاصله این افراد جز آزادگان برای بازگشت اعلام می‌شوند.

محمد می‌گوید وقتی از زندان خارج شدیم، چشمانم همه جا را تیره و تار می‌دید؛ من را از زندان عراق به تهران آوردند و دو هفته به قرنطینه بردند که با خانواده‌ام صحبت کنم، خانواده‌ای که چهار سال از بودنشان بی‌اطلاع بودم. تا گوشی را گرفته و شماره منزل را گرفتم، مادرم گوشی را برداشت و گفتم محمدم و بنا به گفته اطرافیان من در قرنطینه و بابا در منزل از حال رفت.

فقط به خانواده اطلاع دادند که پسرتان اسیر بوده و دارد به آغوش خانواده باز می‌گردد. فردا که من راهی دماوند شدم از همه سراغ برادرم را گرفتم و همه از گفتن حقیقت خودداری می‌کردند.

وقتی به دشتبان رسیدم، ابتدا برای قرائت فاتحه به گلستان شهدا رفتم؛ چشمانم به قبری که مشخصات من روی آن حک شده بود افتاد.

پلاکارد بر روی مزار محمدعلی قاسمی
پلاکارد بر روی مزار محمدعلی قاسمی

تا خواستم ماجرا را بپرسم چشمم به آرامگاه برادرم اسماعیل افتاد و از حال رفتم. با قطرات اشکی که از گونه‌های مادرم روی صورتم می‌ریخت به هوش آمدم. مادری که چهار سال از طعم گرم دستانش و از نگاه پر مهر مادرانه‌اش و از صدای پر مهر و شیرینش محروم بودم. نمی‌دانستم چه بگویم، فقط یادم نیست چند ساعت در آغوش مادرم در فراق برادرم گریه کردم و ماجرای قبر را پرسیدم.

در سال‌های اسارت به خانواده گفته شده بود پسرتان مفقودالاثر شده و خانواده ابتدا با تهیه قبر و برگزاری مراسم هر ساله با برپایی سالگرد یاد من را که برای خانواده شهید محسوب می‌شدم، زنده نگه‌ می‌داشتند و هر ساله مراسم برگزار می‌کردند و زمانی که اطلاع می‌دهند فرزندتان زنده است، باور کردنش برایشان سخت بوده است.

محمد اعلامیه‌های شهید شدنش و سالگردهای انجام شده را در صندوقچه خاطرات خود محفوظ کرده است.

محمد علی قاسمی

محمد قاسمی همراه این بازگشت توشه‌ای از جراحت را نیز به همراه خواهد داشت که وجود ترکش در ناحیه نخاع، که سردردهای وخیمی را برایش ایجاد می‌کند. به گفته یک متخصص که اگر محمد اقدام به برداشتن ترکش کند یا قطع نخاع خواهد شد یا پنج درصد احتمال زنده ماندنش وجود دارد. اما با همه این احوال، متانت و آرامش خاصی در وجود محمد قاسمی موج می‌زند.

بیاییم با ارج نهادن به این اقشار، آرمان و اهدافشان را حفظ کرده و با زخم زبان‌هایمان نمکی روی زخم‌های التیام نیافته‌ آن‌ها نپاشیم و یادمان باشد آزادی ما با خون شهدا و قطع عضو جانبازان و سختی اسارت آزادگان امضا شده است.

بیاییم با رنگ‌های فریبانه دشمن خون سرخ شهیدانمان را به رنگ‌های دیگر تبدیل نکنیم و با وجود این عزیزان  جامعه‌ای  بسازیم که به بیراهه کشیده نشود که این دلاوران خود سد شکن این بیراهه بودند تا یادشان در قلب‌هایمان محفوظ بماند.

گزارش: شمیم علاءالدینی

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا